close
چت روم
ارسالی از مهراب
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مهراب


مهراب هستم از گیلان من مدتیه یک اتفاق هایی در اطرافم رخ میده که براتون تعریف میکنم اول از همه بگم که بعد اسباب کشی کردنمون به خونه ی اجدادی پدرم، چند هفته اول چیزی نشد تا اینکه رسید به تولد دختر خالم اینا چون خونه ی ما بزرگه اونا تو خونه ی ما جشن گرفتن، چون جشن دخترونه بود من شب و با پسر خالم بیرون موندم دم در و با هم حرف میزدیم، رو به رو خونمون یک کوچه ی باریک و دراز هست که معمولا همه کم میرفتن تو کوچه ، کوچه باز میشد به طرف ی آشغال دونی بن بست، که بیشتر معتاد ها میرفتن توش، جشن شروع شده بود وقتی همه مهمون ها اومدن منو سعید پسرخالم رفتیم بیرون، دم در صندلی گزاشتیم، گرم صحبت بودیم که تو کوچه ی چیز مات مانندی مثل دود دیدم که داره تکون میخوره به سعید گفتم ولی اون نمیدید من گفتم شاید دید چشمم هنگ کرده ولی اینطور نبود، خب گذشت تا چند هفته بعد من از خونه دوستم برمیگشتم قرار بود برم خونشون بازی کامپیوتر کنیم، چون حال داد تا دیر وقت اونجا موندم، شب ساعت دوازده و خوردی داشتم برمیگشتم خونه همش حس میکردم یکی داره تعقیبم میکنه هی همه جا رو نگاه میکردم محله خلوته خلوت بود، تند تند راه رفتم صدایی شنیدم مثل پیش انگار یکی منو صدا زد، پشتمو نگاه کردم به جون مادرم پشت تیر برق یک کله خاکستری دیدم که داره نگاهم میکنه سریع بدو رفتم خونه، گذشت تا اینکه یک شب تو محله با دوستام جمع بودم بحث جن باز شد، منم تعریف کردم دوستم مجید میگفت اونو خیلی از همسایه ها دیدن حتی خودمم دیدم ولی کاری نداره فک کنم، من ترسیدم از اون شب ب بعد همیشه شبا خونه بودم تا ترسم ریخت و خداروشکر دیگه ندیدمش

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 04 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 90 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)