close
چت روم
داستان ارسالی از پارسا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از پارسا


سلام به همگي من پارسا هستم و ١٧ سالمه اين داستان براي ٣ سال پيش هست.

يک شب (ساعت حدود ١:٣٠)

اصلا خوابم نميبرد, بعد رفتم بالش مو برداشتم رفتم روي کاناپه خونمون انداختم و اونجا سعي کردم که خوابم ببره…

تقريبا يک ساعت گذشت کم کم احساس ميکردم چشام رو هم ميرفت که يدفعه ضربه خيلي محکمي به پهلوم خورد.

انقدر محکم بود که از کاناپه افتادم پايين.

چشمامو باز کردم ديدم يکي با چشم هاي قرمز خيلي پرنگ و مو هاي آشفته با قد نسبتا کوتاه همينطوري داره بهم زل ميزنه. من تنها کاري کردم چشمامو محکم بستم و فقط ميگفتم (بسم الله) تا صبح حي ميگفتم بسم الله.

به خانواده ام گفتم بابا طبق معمول بهم خنديد و گفت خيالاتي شدي به خاطر همين چرت و پرت هاس که تو تلويزيون ميبينيه!

ولي مامانم باور کرد و گفت شب دعا بخون ولي باز هم اتفاقي مشابه اون ميشد

تا اينکه مامانم به همسايه ي بالاييمون اين موضوع رو گفت و همسايمون در جواب مامانم:(قبلا که شما نيومده بوديد توي اين خونه قبل از شماها خانواده اي زندگي ميکرد که پدر خانواده سر يکي موضوعي همسرش را کشت و دخترش که اين صحنه رو ديده بود پدر خانواده براي اينکه دخترش نره به پليس بگه اون رو هم به شکل فجيهي اون رو هم کشت و براي اينکه پدر خانواده عذاب وجدان گرفته بود خودشو هم دار زد ) و روحشون تو خونه گردون شد تا اينک شماها آمديد.

ما خونمون رو عوض کرديم بعد يه سال فهميديم که اون خانم فوت کرده.

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 03 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 75 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)