close
نازچت
ارسالی از امیرحسین
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از امیرحسین


سلام من امیرحسینم از شیراز این داستان مال 1 هفته پیشه که تازه مدارس تعطیل شده بود و من و پسر داییم که 17 سالشه(مجید) با دو تا از دوست دخترامون(الناز و رویا) رفتیم قلات ویلامون طرفای ساعت 9 بود که تصمیم گرفتیم برگردیم ،از در ورودی تا خود ساختمان ویلا یه مقدار راه هست وقتی رسیدیم به ماشین یهو الناز گفت که گوشیش رو تو ویلا جا گذاشته و میترسه تنها بره برای همین منم باهاش رفتم بهش گفتم من دم در ساختمان می مونم تا اون بیاد یه چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که از گوشه چشم دیدم یه چیز سفیدی رد شد منم چون داستان های اینجا رو خونده بودم یخورده ترسیدم و الناز رو صدا کردم همون موقع اومد بیرون و گفت نتونسته گوشیش رو پیدا کنه منم گفتم ولش کن بیا بریم همون موقع یهو یه دختر سفید پوش از وسط استخر اومد بالا طوری فقط نصف بدنش معلوم بود و همچنین می شد پشتش رو از داخل بدنش دید یجورایی شفاف بود من به الناز گفتم فرار کن و خودم دویدم سمت ماشین به مجید گفتم روشن کن گفت چی شد گفتم فقط روشن کن برو استارت زد ولی ماشین روشن نشد دوباره زد ولی بازم نشد هنون موقع اون دختره از پرچین کنار راه ماشین رو امد بیرون منم گفتم فرار کنید و در ماشین رو باز کردم و به سمت در ویلا رفتم و در و باز کردم تا الناز و رویا مجید برن بیرون و خودم در رو باز گذاشتم و فرار کردیم سمت جاده از ویلا تا جاده راه خاکی بود که دورشم درخت بود وقتی فرار می کردیم من پشت سرم رو نیگاه کردم دیدم هیچی پشت سرمون نیست بعد یهو صدای جیغ وحشتناکی از دو طرف اومد نیگا کردم دیدم بین هر درخت همون دختره ایستاده در واقع شناور بود انگار پا نداشت و نمیدونم چجور خودمون رو رسوندیم به جاده نمیدونم از شانسمون بود یا یه چیز دیگه که یه ماشین تاکسی تو جاده بود مجید پرید جلوی ماشین رو گرفت و همه سوار شدیم و رفتیم خونه ما آخه پدرم پاش رو عمل کرده بود و مامانم تو پیمارستان پیشش بود واسه الناز و رویا تاکسی تلفنی گرفتم و فرستادمشون خونه مجید پیش من موند صبح رفتیم دنبال یه دعا نویس و رفتیم ویلا یه دو سه ساعتی تو ویلا چرخید و دعا خوند و بهمون گفت که چند وقت پیش چند نفر یه دختری رو میارن تو این ویلا و به اون تجاوز میکنن و روح اون دختر اونجا می مونه یه چند تا دعا هم بهمون داد که در ویلا چال کنیم و خدا رو شکر این هفته که رفتیم هیچ خبری نبود

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 03 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 41 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)