close
چت روم
ارسالی از مریم:حس مبهم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مریم:حس مبهم


سلام خسته نباشید من باید یک اعترافی بکنم اول بگم که اسم من مریمه، راستش من با یک چیزی در ارتباطم که براتون تعریف میکنم راستش من 18 سالم بود که برای کار پدرم مجبور شدیم خونمونو عوض کنیم، اون خونه ای که رفتیم بزرگ بود حیاطی داشت به اندازه ی کل خونه ی قبلیمون ، یک درخت بزرگی بود که بهش تاب وصل کرده بودم از اون تاب های بزرگ که دو سه نفر میشه باهم تاب بخورن، من هر صبح چون فضای قشنگ و سرسبزی داشت میرفتم مینشستم رو تاب و برای خودم نقاشی میکشیدم چون من نقاشم و نقاش خوبیم هستم، مدتی گذشت و هر صبح نقاشی میکشیدم تابستون هم بود راستی، من یک صبح که کمی مریض بودم حوصله نقاشی هم نداشتم تبلتم رو برداشتم رفتم جای همیشگی رو تاب ، چون من دختری تنها هستم اینجوری خودم رو سرگرم میکردم، داشتم با تبلتم بازی میکردم یک حسی به وجودم اومد سیخ شد ی جوری بدنم، بعد اون روز همیشه حس میکردم یکی حواسش به منه و پیشمه....

وجود کسی رو کنارم حس میکردم خیلی حس خوبی بود برای من ارامش میداد بهم هر وقت می رفتم اونجا رو تاب همون حس بهم دست میداد، بعد یک مدتی من از تنهاییه خودم رنج میبردم همه دوستام همدم داشتن فقط من نداشتم ، من خیلی حسودم یک شب من دلم گرفته بود بی دلیل دوست داشتم گریه کنم، مادرم اون شب داشت خیاطی میکرد منم ناراحت بودم رفتم طرف تاب تو حیاط تا همون حس بیاد سراغم ولی اینبار ی چیز دیگ اومد کنارم ، من نشسته بودم رو تاب و اشک میریختم من دختر خیلی احساساتی هستم زود گریم در میاد، دستم رو لبه ی تاب بود و تاب میخوردم، حس عجیبی رو دیدم فکر کردم یکی دستش رو دستامه... وای نمیدونین چقدر حس خوبی بود اروم میشدم اول فکر کردم بخاطر ناراحتیمه خیالاتی شدم بعد گذشت زمان فهمیدم این حس از جایی بهم منتقل میشه، از اونروز همیشه اون حس در کنارم بود ترسی ازش نداشتم خیلی دوست دارم حتی چندبار که نشسته بودم میپرسیدم کی هستی؟ یا جه شکلی هستی؟ با من حرف بزن فقط حس بود، اسم این حس رو گزاشته بودم حس مبهم، اون مثل همدمه من شده بود با اینکه وجود خارجی نداشت از هرچی پسر برای من باارزش تر بود، جوری اون تاب و اون حس رو دوست داشتم که نمیزاشتم کسی جز من رو تاب بشینه فقط خودم... ماله منه... هنوزم که هنوزه اون حس سراغم میاد گاهی رو تخت کنارم، دوست دارم شماهم از این اتفاق های خاص براتون بیوفته ببخشید زیادی نوشتم ممنونم از وبلاگ زیباتون

[ چهارشنبه 02 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 152 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)