close
تبلیغات در اینترنت
طناب
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
طناب


مادربزرگم اینا یه خونه ی خیلی بزگ و قدیمی دارن این خونه رو دو قسمت کردن یعنی نصفش کردن یک طرفش داییم بود طرف دیگرش مادر بزرگم زندگی میکرد بعد از مدتی داییم رفت شهر دیگه و ما به مادر بزرگیم اصرار کردیم بره خونه اونوری اخه یکمی بزرگتر بود و حیاط هم داشت ولی مادربزرگم زیاد میلی نداشت و نمیخواست بره اونطرف ولی بالاخره راضیش کردیم .خب همه ی ما بسیج شدیم و وسایل رو بردیم اونطرف .وسایل رو چیدن و من و پسر خاله هام رفتیم توی حیاط باغچه رو مرتب کردیم و دستی به سر و روش کشیدیدم موقع اب دادن شد یدونه سطل خیلی بزرگ که انگاری جای پنیر بود رو اوردیم بهش یدونه طناب بزرگ بستیم و انداختیمش ته چاه به زور سه نفری کشیدیمش بالا و با 5بار اب دادن اون باغچه بزرگ ابیاری شد .

 

 اونروز تموم شد همه ی ما به خونه هامون رفتیم چند روز بعدش انگاری بچه ها دارن باز به باغچه اب میدن وقتی طناب رو میندازه تو چاه از زور سنگینی پاره میشه و میفته ته چاه ،چاه هم خیلی عمیقه و قیدشو میزنن و ولش میکنن . من حدودای ساعت 6 یا 7 غروب بود رفتم اونجا دیدم که اب ندادن به باغچه خودم یه حلب روغنی اوردم و بستم و انداختم توی چاه پر اب شد و کشیدمش بالا موقع بالا اومدن دیدم اون قوطی بزرگ هم همراهش اومده بالا خودم تعجب کردم و قتی گذاشتمش کنار دیدم

 

 اون طناب بریده رو با چند تا گره محکم وصل کردن به این یکی طناب دست بهش نزدم و افراد خونه رو صدا کردم خودم خشکم زده اشکام مثل چی میومد الانم باز داره اشکام میاد. من مادر بزرگمو هیچ موقع بدون روسری یا چادر ندیده بودم اون روز از ترس یهویی دوید تو حیاط اون صحنه رو دید شروع کرد به بسم الله گفتن در چاه رو بستن و روش وسیله ریختن من صورتم مثل گچ شده بود رفتیم خونه و بعد از مدتی اروم شدمو رفتم خونمون در مورد این قضیه با خانواده خودم حرفی نزدم شب شد روی راحتی دراز کشیده بودم یهو احساس کردم معدم درد گرفته 

 

بعد از چند مین دستام و حتی قلبمم درد گرفت افتادم زمین مدرم بلندم کرد مثل دیوونه ها رفتم تو اتاقم و روبه روی پنجره دراز کشیدم چشمام خشک شده بود به پنجر و از این به بعدشو خودم هیچی حالیم نبود . مامانم واسم تعریف کرد . میگفت زل زده بودی به پنجره و هی از ناحیه کمر بلند میشدی و محکم میکوبیدی خودتو زمین میگفت پدرت زورتو نداشت نگهت داره میگفتن بدنت سرد شد به راحتی نفس نمیکشیدی بابات گرفتت تو بقل خودش و هی میگفتی چاه ،مامانم میگفت فهمیدم چی شده بود سریع رفتم مفاتیح رو اوردم و دعای دفع جن رو خوندم داخل اب و و دهنتو باز کردیم و ریختیم تو دهنت بابام میگفت تو بغلم مرده بودی ،

 

خودم هیچی حالیم نبود هیچی ،میگفتن فقط چشمات باز بود و زل زدی بودی به پنجره ها و . هیچی حالیم نمیشد یهو اروم گرفتم و نفس کشیدم چشمام افتاد به مادرم و پدرم و خواهرم . بابام داشت مثل چی گریه میکرد بالا سرم . حالم که بهتر شد مادرم زنگ زد به خونه ی مادر بزرگم قضیه رو پرسید . بهش گفت امشب از خونه رو بیرون . فردا عصر من و خانوادم رفتیم خونه ی مادر بزرگم . کل خاله هام جمع شده بودن تا من رفتم داخل مادر بزرگم اومد پیشم و افتاد گریه . جریان رو ازش پرسیدم ،دلیل مخالفت هاشو از اومدن به خونه ی اینوری البته مادرم اینا همه چیز رو میدونستن . بهم گفت این خونه ی موجود هایی داره که همیشه بهمون کمک میکنن مستقیم نگفت جن و خودمم نمیدونم چی بودن . میگفت هیچ وقت نشده که این خونه بدون روزی بمونه یه بار نشده سطل قند یا برنج خونمون تموم بشه . قبلا مستاجر داشت این خونه . بعضی اوقات تعریف میکردن میگفتن یه ادمایی خم شده از پشت پنجره رد میشت وقتی تو اتاق خوابیم . مادر بزرگم میگفت وقتی جوان بودم خدا وقتی دومین بچمونو بهمون داد توی همین خونه بودیم یه روز عصر موقع های غروب توی حیاط بودن میگفت اون موقع باغ خیلی بزرگی بوده ،میگفت بچه رو گذاشتیم توی حیاط حدود 7 سالش بوده یهو میبینن بچه صداش در نمی یاد میبرنش پیش یه حکیم لباسشو در میارن میبینن پشت کمرش جای دوتا دست هست بچه تموم میکنه ....

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 01 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)