close
نازچت
ارسالی از صدف
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از صدف


سلام من عمه ی پیری دارم که هر هفته فوقش دو سه بار بهش سر میزنم خونش نزدیک خونمونه پنج دقیقه بیشتر راه نیست عمم چون تنها زندگی میکرد من میرفتم پیشش تا تنها نباشه بچه هاش هر کدوم هر جایی بودن ، خونه عمم یک اتاق خالی داشت که عمم همیشه بهم اخطار میداد نرم تو اتاق هر موقع دلیلو میپرسیدم بحث عوض میکرد جمعه بود و من قرار بود برم خونه عمم ، روزش به خوبی گذشت تا شب شد من تو اتاق پیش عمم خوابیده بودم ، البته خوابم نمیبرد از جام بلند شدم گفتم اینبار باید برم تو اتاقه ببینم چه خبره، رفتم طرف اتاق که عمم صدام زد گفت صدف نرو بیا پیشم رفتم پیشش دیدم خوابه بیدارش کردم گفتم تو منو صدا زدی؟ میگفت خواب بوده چیزی نگفتم خوابیدم، تا صبحش ساعت شش و نیم بود از خواب بیدار شدم رفتم طرف اتاق ببینم چه خبره خیلی میترسیدم رفتم داخل اتاق پره وسایل و صندوق بود من چیز خاصی پیدا نکردم خواستم برم بیرون باز صدا عمم اومد گفت صدف کجا... ترسیدم رومو برگردوندم عمم رو دیدم که رو یکی از صندوق ها نشسته و بهم لبخند ملیحی میزنه ترسیدم رفتم پیش عمم بیدارش کردم قضیه رو گفتم گفت نترس اون همزادمه من اونو تو اون اتاق گزاشتم تا تو نبینیش ولی حالا که تو رفتی دیدیش به کسی نگو تا وقتی زندم... شاید باورتون نشه درست بعد چند روز عمم فوت کرد به مامانم در مورد عمم گفتم رفتیم پیش دعا نویس، میگفت چون همزاده رو دیدی عمت مرده...

[ دوشنبه 31 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 98 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)