close
چت روم
داستان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان

توی کرمانشاه دوستی داشتم که در زمان جنگ برای استراحت بعضی وقتها به خونه شون می رفتیم. یعنی بجای اینکه .به پایگاه صلواتی که در یکی از مساجد کرمانشاه به اسم مسجد ترکها بود بریم می رفتیم منزل .آقا فرشید که از خانواده های اصیل کرمانشاهی بودند خونه اونها مثل خانه ارواح بود .خیلی قدیمی و ترسناک بود و ستونهای بلند با شیروانیهای بزرگ و ساختمان دوطبقه بزرگی بود . که شبها آدم جرات نمی کرد حتی برای دستشویی رفتن از اتاق خارج بشه . فرشید هم مارو می ترسوند .خلاصه یکی از شبها که با چند نفر از دوستامون منزلشون بودیم .خیلی میخندیدیم .و از موضوعاتی که در جبهه رخ میداد می گفتیم و میخندیدیم . وبرای از دست دادن بچه ها گریه می کردیم . و خلاصه خیلی خوب بود .اون روزها سومار بودیم و هوا هم خیلی سرد بود .دو سه شبی که در اونجا بودیم کاملا استراحت می کردیم . اون شب فر شید گفت یکی بره توی اشپز خونه و چایی درست کنه بریزه توی فلاکس و بیاد ولی سفارش کرد که توی مسیر از این طرف حیات تا اون طرف حیات که آشپز خونه بود .کسی خر بازی در نیاره و کاری نکنه که جنها رو عصبانی کنه ...ما هم طبق معمول به حرفهاش راجع بع جن خندیدیم . از کنارش گذشتیم .. یکی از بچه ها که اون شب شهر دار خونه بود و باید این وظایف رو انجام میداد . رفت و بعد از چند دقیقه سرآسیمه خودش رو انداخت توی اطاق . زبونش بند اومده بود . و تته پته می کرد .ما که فکر میکردیم .داره مسخره بازی در میاره .بهش می خندیدیم .اما فرشید .نگران ازش می پرسید ..که ..چی شده ..جون بکن حرف بزن. خلاصه اسماعیل زبون باز کرد و گفت ...بچه ها جنها منو دنبال کردند وخیلی بودند ...فرشید با نگرانی پرسید مگه کاری کردی ..ما تازه داشت .باورمون میشد واز نگاه نگران فرشید .به همدیگه نگاه می کردیم . خلاصه اسماعیل جون کند و گفت ..داشته محتویات فلاکس چای رو خالی میکرده .که چون فاضلاب ظرفشویی گرفته بود اونم زحمت کشیده بود و محتویات تفاله چایی رو به همراه باقی مانده چای کهنه رو میریزه بیرون توی حیات ...هنوز حرفش تموم نشده بود .که فرشید گفت: بدبخت شدیم ..بچه ها ..امشب دیگه جنها نمیزارن توی این خونه باشیم .ما که از حرفهای فرشید چیزی حالیمون نمیشد ...سوال پیچش کردیم .اونم گفت .احمقها این دیوانه تفاله چای ریخته سرشون ...میفهمید یا نه... چراغ اتاق خاموش میشد .دوباره روشنش میکردیم .صدای داد و بیداد .میومد .شیروانیها سر و صدا میکردند.. خلاصه صدای به هم خوردن پنجره ها به گوش میرسید .که یواش یواش باور کردیم که بابا این فرشید مادر مرده راست میگه. خلاصه مارو اونشب از خانه بیرون انداختند ..و اونشب رفتیم .پایگاه صلواتی ....... چند سالی هست که از فرشید خبری ندارم .امید وارم با جنهای خانگیشون بهش خوش بگذره........

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 36 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 20:19 - 1394/12/6
واى فرشيد چجورى باوجود اينكه مى دونسته جن ها تو خونش هستن اونجا زندگى مى كرده؟🤐🤐🤐🤐🤐
پاسخ : حتما نترس بوده

سمیه مرادی 19:32 - 1394/11/18
مژده مژده : طرفداران برترین لیگ فوتبال دنیا ، بشتابید : جنجالی ترین اخبار لیگ جزیره و باشگاه های لیورپول ، منچستر سیتی ، چلسی ، منچسترسیتی و منچستر یونایتد همه و همه در وب سایت لیگ جزیره با آدرس : http://www.ligejazire.com

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)