close
چت روم
ارسالی از مهدی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از مهدی


من کوچیک بودم دوازده سالم بود ولی خوب ب یاد دارم تو محله ای زندگی میکردیم تاریک بود یعنی چراغ نداشت کلا شب ها تاریک بود من و مامانم هر شب خونه تنها بودیم بابامم نصف شب میومد خونه چون رییس چابخونه بود کارش دیر تموم میشد و مجبور بود تا دیر وقت سرکار باشه، من ی شب خوابم نمیبرد مامانم خوابیده بود من داشتم کتاب داستان عکساشو نگاه میکردم درست یادمه صدا در اومد چون مادرم خواب بود من رفتم در رو باز کنم من فکر کردم بابامه بلند شدم در رو باز کردم بدون اینکه بگم کیه پشت در؟ اخه مامانم بهم گفت هروقت خواستی در رو باز کنی اول سوال کن شاید دزد باشه، من در رو باز کردم یک مرد کوتوله ای دیدم کلا لخت بود ولی سیاه بود هنوز صداش تو گوشمه بهم میگفت سلام سلام سلام تند تند سلام میکرد ترسیدم رفتم در رو بستم سریع زیر پتو قایم شدم و خوابیدم ...
موضوعات: داستان جن ,
[ دوشنبه 31 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 45 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)