close
چت روم
ارسالی از ازیتا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ازیتا


اینی ک دارم براتون تعریف میکنم ازخودم درنیاوردم واس هرکس میگم مگن خرافاته خیالاتی شدی... ازبچگی دخترشیطون ونترسی بودم.توی دوران راهنمایی درمورد جن وارواح...بارفقاخیلی حرف میزدیم حتی روزایی ک تو مدرسه بیکاربودیم و معلم نداشتیم مسخره بازی درمیاوردیموسعی میکردیم احضارروح کنیم...خیلی دوس داشتم با جن هاارتباط برقرارکنم خیلی ازش حرف میزدم تحقیق میکردم.تااین ک تو دوران دوم دبیرستان ی اتفاق واسم افتاد. یشب خواب بودم ک ی نفرازدستم بشگوله گرفت ازخواب بیدارشدم دیدم دونفربالای سرم دارن حرف میزنن من اصانمیفهمیدم ک دارن چی میگن قیافه هاشونم اصلامشخص نبودیکیشون ایستاده بود اون یکی نشسته بودرفتم زیرپتویچیزی روم سنگینی میکرد اززیرپتوامدم بیرون دیگ نبودن دوروبرمونگاکردم رفتم دراتاقموبازکردم امدم خوابیدم نفهمیدم چی شدچجوری شدخوابم برد.صب ک بیدارشدم برای مامانم تعریف کردم امااون باورنکردگف خواب دیدی و مسخرم کردامامن مطمئن بودم خواب نبوده صبحونموخوردموراهی مدرسه شدم واس یکی ازرفیقام تعریف کردم اون درکم کردوحرفاموباورکردچون همچین اتفاقی واس اونم توشمال افتاده بوده و جن زده شدبودبهم گف ممکنه بازم بیان سراغت نترس و سعی کن باهاشون بتونی حرف بزنی ببینی ازت چی میخوان رفتم خونه ناهارموخوردم بابام رف مامانمم داشت حاظرمیشود ک بره سرکارمنم وسایلموجمع کردموباهاش رفتم ک توخونه تنهانباشم.شب ک خواستم بخوابم دراتاقموبازگذاشتموقران خوندموگذاشتمش بالای سرم.بعدمدرسه ساعت دونیم بود من خونه بودم ناهارموخوردمورفتم درازکشیدم خوابم نبردرفتم تو اتاقم واتاقموجمع کردم رفتم حموم ازحموم ک اومدم انگارتواتاقم بمب ترکیده بودهمه چیزریخته بودبهم هنگ کردم لباسموسریع پوشیدمورفتم بیرون دوروبرمونگاکردموصلوات فرستادم رفتم توآشپزخونه داشتم آب میخوردم ک یهوازراه پله صدای شکستن چیزی اومدم حالم واقعاخراب بودداشتم سکته میکردم حس میکردم میخادی بلای سرم بیادازپنجره حیاطونگاه کردم چیزی نبود امانمیدونستم چکارکنم وچجوری برم راه پله هارونگاه کنم باترس و لرزدروباز کردمو یقدم برداشم و نگاه کردم بازم چیزی نبود اومدم تو دروبستم روکاناپه نشستم ک حس کردم ینفر روبه روم نشسته صدای در میومد بغض کرده بودموتمام بدنم یخ کرده بوی یهوصدای زنگ خونه اومدجیغ زدم نرفتم ک دروبازکنم همونجاتوخودم موچاله شده بودمودادمیزدم یهودرخونه بازشدنگاکردم دیدم مامانمه باترس اومدطرفموگف چته ازاین ک اون روزمسخرم کرددلخوریودم ازش خودموجمع وجورکردموگفتم هیچی فقط یخورده ترسیدم وایسادغرغرکردن شک کردم ک نکنه این مامانم نباشه و جن باشه خودشو مامانم کرده باشه باش اصاحرف نمیزدم فکرمیکردم ک اگ فکرم درست باشه چی سرموکرده بودم توگوشی دستام میلرزیدخودموسرگرم کردم تا بابام اومدوشاموخوردیم دیگ شبادر اتاقمونمیبستم چن شب بعدتوبرنامه مجازی بودموداشتم چت میکردم دیدم ی سیاه ای داره میادسمتم مث سایه بود سیاه رفتم زیرپتوبجزصورتم همینجورداشت نزدیکم میشود رفتم زیرپتو ک ی نفرداشت پتورومیکشید محکم پتورودرخودم پیچ داده بودم داشتم خفه میشودم گوشیموگرفتم دستم میخاسم یکی بیادکمکم کنه اماچجوری صدامم درنمیومدجیغ بزنم بابامینابیان ی چن لحظه خبری نشدپتورو ازروصورتم دادم کنار ک دیدمش زبونم بنداومده بود دیگ از پتوبیرون نیومدم... چن روزی خبری نبود تا این ک یبار رفتم دسشویی ک برق دسشویی رف تافرداصبح خودش روشن شد.غروب برق اتاقم رف فردا ی لامپ دیگ زدیم اماسوخت. الان هرچی ب اتاقم لامپ میزنیم قطع و وصل میشه بعدش میسوزه😕😔و ادامه داره.... ب اونایی ک دنبال جن واینجورچیزا هستن میخام بگم دنبالشو نگیرن اذیتشون نکنن من مث چی پشیمونم😭

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 110 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)