close
چت روم
سرخ رنگ
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
سرخ رنگ


سلام این داستانی که میخوام براتون بگم بدترین اتفاق زندگیمه و واقعیه حالا شاید باور کنین شاید هم نه. ما تو تعطیلات تابستون بودیم وطبق‌معمول به روستای مادریمون رفته بودیم،شب شاممون رو خوردیم و داییم گفت:من میخوام برم تو باغ وتا ساعت دو وسه اونجا میمونم تو هم میای بریم.(یه مدتی بود دزد میرفت باغشون واز محصولشون میبرد و چون باغشون از روستا دور بود تا نصفه شب تو باغ میموندن)منم که بدم نمیومد قبول کردم و با موتور داییم رفتیم. رسیدیم اونجا و یه چایی خوردیم ومشغول ورق بازی شدیم،یه کم که بازی کردیم داییم گفت حمید من یه کم خوابم میاد یه چُرتی بزنم. مثه اینکه خیلی خوابش میومد چون زودخوابش برد و فقط من بیدار بودم که صدایی راه رفتن یکی رو پشت درختا شنیدم،چون خیلی تاریک بود نمیشد پشت درخت هارو دید،یهو یه نورخیلی ضعیف قرمز رنگی رو دیدم،اولش کنجکاو شدم بفهمم چیه ولی یه کم که واضح ترشد فهمیدم که چشم یه موجودیه،خیلی ترسیدم چون درهرصورتی میتونست خطرناک باشه چه حیوون باشه چه موجود دیگه ولی وقتی از پشت درخت ها بیرون اومد یه موجود قدبلند خمیده با چشم هایی سرخ دیدم،تا حالا چنین چیزی هیچ جایی ندیده بودم ولی وقتی نگاه به پاهاش که سم بود کردم تازه فهمیدم چی بوده و بعدش از ترس بیهوش شدم،نمیدونم چقد گذشت ولی دیدم یکی داره میگه حمید بیدارشو. وقتی بلند شدم داییم دیدم که گفت حمید بلند شو یه چرخی تو باغ بزنیم،داییم خیلی عجیب به نظر میومد صداش هم مثه اینکه گرفته بود،بلند شدیم و داشتیم می رفتیم دیدم داییم اصلا هیچ حرفی نمیزنه ،گفتم دایی داریم کجا میریم که دیدم بازم حرفی نمیزنه. یهو دیدم قیافه داییم عوض شد و به شکل همون موجود ترسناک در اومد ،اون موقع فهمیدم که اون داییم نبوده و چی سرم اومده. با اخرین سرعتم داشتم سمت موتور داییم می دویدم که خوردم زمین ودیدم اون موجوده با خونسردی تموم داره میاد سمتم واقعا قفل کرده بودم وتوان هیچ کاری نداشتم ،اومد یدونه زد تو گوشم وبیهوش شدم‌‌‌. نمی دونم ساعت چند بود که به هوش اومدم وتازه یادم اومد دیشب چی شده ،بلندشدم و نگاهی به اطرافم انداختم جالب بود که هنوز جای اون سیلی رو صورتم بود خواستم برم سوار موتور شم دیدم نه موتور هست نه داییم،با تمام سرعتم به سمت روستا دویدم و ماجرا رو واسه خونوادم تعریف کردم. بعد اینکه جریان رو گفتم پدربزرگم بهم گفت که با من بیا،با پدربزرگم رفتیم دریه خونه ای،پدربزرگم در زد و یه پیرمرد که‌فک کنم‌جن گیر اومد بیرون وبا پدربزرگم رفتن اون طرف تر و مشغول حرف زدن بودن که یهوو رنگ پدربزرگم مثه گچ سفید شد، همراه پدربزرگم و پیرمرده سوار وانت شدیم و به سمت باغ حرکت کردیم و وقتی رسیدیم پیرمرده مارو یه جایی برد که با داییم که بیهوش بودو کل صورتش زخمی بود مواجه شدیم و وقتی پدربزرگم نبضشو گرفت فهمیدیم که داییم مرده. جنازه داییم اوردیم روستا و پیرمرده می گفت که چون داییم چایی داغ رو بدون بسم الله گفتن ریخته زمین یکی از جن هارو کشته و اونا با این کارشون انتقام گرفتن. این یکی از بدترین اتفاق های زندگیم بود که باعث فوت داییم شد و الان حدود پنج سال از اون موقع میگذره ولی هیچوقت این ماجرا از یادم نمیره.

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 57 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)