close
چت روم
..........
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
..........


میشه گفت تا دوسال پیش من اعتقادی ب جن و روح نداشتم . دختر عمه من از زمانی ک خونشون هفت تپه بود جن میدید یعنی خونشون جن داشت .من به شنیدن داستانای ترسناک علاقه داشتم ولی اعتقاد نداشتم.خلاصه اینا دیگه میان اهواز و دخترعمه من همچنان یه سایه سیاه بلند رو میدید.وسایلش گم میشدیا پاشو میگرفتن ول میکردن یا یهو توصورتش میومدن.یه شب من رفتم خونه عمم شب موندم منو دختر عمم تا 3 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم .ک من دستشویی داشتم و رفتم بیرون دختر عمم میگفت اگه میترسی و بیام باهات گفتم نه بابا ترس چیه.خلاصه رفتم دسشویی دیدم کلید چراغ دسشویی داخل نیست بیرونو نگاه کردم دیدیم دختر عمم نشسته روی تاب و لبخند میزنه منم خندم گرفت اومدم بیرون دیدم نیستش رفتم داخل خونه گفتم عاطی پ چرا اومدی بیرون گفتم ک خودم میرم گفت بخدا من نیومدم گفتم الکی نگو خودم دیدمت گفت ب جونه مهسا (دختر خواهرش)من نیومدم بیرون.من مطمئن بودم دیدم وتوهم نبوده اما نمیخواستم باور کنم.خلاصه دوباره شروع کردیم ب حرف زدن و دختر عمم ب میز آرایشش ک روبروی دربود تکیه زده بود منم رو بروش ک احساس کردم صدای راه رفتن روی پارکت میاد همزمان برگشتیم دخترعمم سریع رفت پذیرایی رو دید دید اما درکمال تعجب همه خواب بودن از اون روز ب بعد من اعتقاد پیدا کردم و بعد از اون جریان احساس میکنم یکی همیشه باهام هست اما من نمیبینمش حتی تو خواب از سنگینیه نگاه کسی چشممو باز میکنم اما کسیو نمیبینم.

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 66 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)