close
چت روم
ارسالی از الناز:همزادم حمزه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از الناز:همزادم حمزه


سلام الناز هستم من همزادی داشتم به اسم حمزه ولی تاحالا ندیدمش حالا براتون توضیح میدم کی پیداش کردم من چند ماه پیش فکر کنم 15 یا 12 ماه پیش با همزاد ها اشنا شدم مطالب زیادی ازشون میخوندم و خیلی چیزا میدیدم و مشتاق شدم ببینم خودمم همزاد دارم یا نه بخاطر همین به خیلی چیزا مراجعه کردم، مثلا دعا نویس و احضار این چیزا ، من به چیزی پی نبردم ، همه میگفتن دنبال این چیزا نباش عواقب خوبی نداره من ول کن نبودم چون من دختر تنهایی هستم و چیزهایی که از همزاد شنیدم منو به خودش جذب میکرد چون واقعا هرچی باشه از پسرا بهترن البته توهین نباشه ها ولی من به پسرها اعتماد ندارم، یک شب مادرم مریض بود غش کرده بود برده بودنش بیمارستان ولی منو نبردن پیشش عمم اومد خونمون تا پیشم باشه چون پدرم رفت پیش مادرم تا مرخص شه و خوب بشه 😔 اون شب من تو اتاق در رو قفل کرده بودم رو تختم زار زار گریه میکردم ناراحت مادرم بودم...

در حال گریه کردن بودم صدای دخترونه ای رو شنیدم صدام میزد الناز ...الناز ... من به خودم اومدم همه جا رو نگاه کردم کسی رو ندیدم باز گفت الناز من جیغ زدم رفتم بیرون از اتاق، عمم اومد گفت چی شده؟ چیزی نگفتم گفتم موش دیدم، عمم رفت بهم شام درست کرد تا بعد بخوابم ولی من همش تو فکر اون صدا بودم جون تعجب اور بود واقعا، شام رو خوردم بعد رفتم دراز کشیدم پتوم رو کشیدم روم، باز یاد مادرم افتادم ولی گریه نکردم اینبار، دوباره صداهه اومد گفت الناز... ناخودآگاه گفتم بله کی هستی؟ گفت نترس الناز... من دوستتم... بهم اعتماد کن... گریم در اومد خواستم باز فرار کنم، گفت الناز مگه همزادتو نمیخواستی... من کپ کردم، گفتم واقعا همزادمی پس چرا نمیبینمت... گفت من فقط تو وجودتم... گفتم اسمت چیه؟ گفت حمزه... گفتم دختری؟ گفت من همزادم... مثل خودتم... من خوشحال شدم بهش گفتم تو چرا اومدی پیشم؟ گفت وقتی اشتیاق رو دیدم تو وجودت نتونستم نیام... گفتم اگه نمیخواستم نمیومدی؟ گفت نه چون میفهمم میترسیدی... بعد بهم گفت میای باهم دوست باشیم... من بدون نه قبول کردم... قرار شد هر شب حرف بزنیم گفتم من چطور میتونم باهات حرف بزنم؟ گفت کافیه بیای رو تختت بگی حمزه ... قبول کردم سوالی پرسیدم جواب نداد با خودم گفتم شاید رفته بخوابه، منم خوابیدم، صبح بیدار شدم گفتم حمزه جوابی نشنیدم نگران بودم که دیگه نتونم باهاش حرف بزنم، رفتم بیرون از اتاق مادرم رو دیدم که برگشته از خوشحالی پر کشیدم رفتم تو بغل مادرم، ولی حالش خوب نشده بود، رفتم براش ابمیوه کیک آوردم تا بخوره، ظهر براش سوپ درست کردم ، شب شده بود منم منتظر بودم با حمزه حرف بزنم، رفتم دراز کشیدم گفتم حمزه... گفت سلام... بخدا دلم یجوری شد از شادی... چون فکر میکردم خیالاتی شدم دیشبش... بعد کمی مکث گفتم چرا نمیتونم ببینم؟ گفت اخه من ظاهر ندارم یعنی هیچ شکلی ندارم که بخوای ببینی من فقط صدا هستم... ولی من به همین صدا راضی بودم... هی میگذشت من و حمزه بیشتر گرم میگرفتیم... که بعد چند ماه باید خونه رو بار میکردیم میرفتیم خونمون رهن بود اخه، رفتیم جای دیگه و وسایل های جدیدی خریدیم از جمله تخت، شب اسباب کشی من رفتم رو تختم تا با همزادم حرف بزنم هرچی صداش زدم جوابی نمیشنیدم، خواهش میکردما که جوابمو بده ولی چیزی نمیشنیدم ، دیوونه شده بودم چون وابستش بودم ، ترسیدم دیگه نبینمش، با گریه به خواب رفته بودم ، خواب دیدم که از پرتگاهی که زیرش تاریک بود بدجور افتادم زیر... از خواب پریدم ولی صبح بود، چند روز گذشت و هرشب حمزه رو صدا میزدم ولی باهام حرف نمیزد، که دیگه کلا حرف نزد و منم خیلی دلم تنگ شده بهش، کاش تو اون خونه میموندیم، از وقتی که اومدیم خونه جدید با حمزه نتونستم حرف بزنم، از خونه جدیده بدم میاد😔😥ولی من دلیل رو برای تختم میدیدم، چون حمزه گفته بود روی این تختت که تخت قبلیم حساب میومد صدام بزن... و من حسرت حرف زدن با حمزه رو میخورم..... ببخشید طولانی شد امیدوارم شماهم همزاد به این خوبی گیرتون بیاد چون دیگه احساس تنهایی نمیکنید..

موضوعات: داستان همزاد ,
[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 205 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)