close
چت روم
ارسالی جدید:دختر و پسری در باغ
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید:دختر و پسری در باغ


ما تو روستای بهرباد در گلستان زندگی میکنیم، باغمون بزرگه یک شب من خواستم برم بیرون تو باغ با دوستم کامی ، اون شب اون پیش ما بود، کامی بهم گفت اینجا جن من نداره بریم ببینیم حال کنیم من یک داستانی رو تعریف کردم براش، ولی برای پدرم اتفاق افتاده، دوستم شوق زده شد تا کل باغ رو بگردیم منم قبول کردم ساعت دقیقا نه شب بود، دوستم چوب برداشت هی میزد به درختا و صدا در میورد، من داشتم اطرافم رو نگاه میکردم و جلو میرفتم متوجه شدم کامی ایستاده داره جایی رو نگاه میکنه برگشتم پیشش گفتم چیه گفت خودت ببین نگاه کردم شاید باورتون نشه دوتا بچه یک دختر و پسر کوچولو دور درخت می‌چرخیدن به کامی گفتم بریم نزدیک، داشتیم نزدیک میشدیم که یهو کم کم محو شدن دوستم کامی بدون هیچ چیزی فرار کرد، منم دویدم ولی ترسی اونجور نداشتم که دیدم کامی غیب شده نیست هرچی نگاه کردم ندیدمش ترسیدم این از کامی اون از بچه ها، دویدم سمت خونه ، مادرم پرسید کامی کوش؟ قضیه رو گفتم گفت نگران نباش فردا میریم پیداش میکنه الان خطرناکه، من شب با کلی زور خوابیدم تا صبح برم دوستمو پیدا کنم، صبح از خواب بیدار شدم کامی تو خونه بود داشت صبحانه میخورد، خوشحال شدم از دیدنش گفتم کجا رفتی؟ اینجور که میگفت کامی زیر پاش خالی میشه و میوفته وسط بوته ها بخاطر همین نمیتونستم ببینمش، بعد میگفت وقتی افتادم زمین بعد چند لحظه سرم گیج رفت همون بچه کوچولو هارو دیدم که از فاصله ی نه چندان دور دارن نگام میکنن...

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 77 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)