close
چت روم
ارسالی از فاطمه:سایه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از فاطمه:سایه


اسم من دریاس لطفا داستانمو بزار تو وبلاگ، من عید پارسال رفته بودیم فامیلی خونه پدربزرگ مادریم، همه فامیل مادریم هم بودن، قرار بر این بود که شب کباب بزنیم بالا پشت بوم، چون پشت بوم خونه پدربزرگم بزرگ بود و پشت بومش جون میداد برای قلیون و کباب با همراه خانواده، هوا اون شب خنک بود، داییم و پسر خاله هم در حال کباب درست کردن بودن منو دختر خاله هامم در جای دیگه مشغول حرف زدن بودیم و پدربزرگ و مادربزرگم با خاله و مادرم گرم صبحت بودن، من داشتم اطراف رو نگاه میکردم روی پشت بوم خونه همسایه که کمی دور بود مردی رو دیدم که سجده کرده کل جاش سیاه بود ولی معلوم بود سجده کرده من فکر کردم داره نماز میخونه ولی چرا بالا پشت بوم؟ داشتم نگاهش میکردم که فاطمه دختر خالم زد رو دستم گفت دریا چی شده؟ نشونش دادم مرده رو ولی اون نمیدید، به ساجده هم نشون دادم اونم ندید گفتم شاید توهمی شدم، بیخیال شدم کباب درست شد، جاتون خالی واقعا چسبید خواستیم بریم زیر تا بخوابیم من باز نگاه پشت بوم همسایه کردم همون سایه رو دیدم که ایستاده و یک دستش بالاس مثل پلیس راهنمای راننده ها، حالم بد شد سریع رفتم بخوابم، من تو اتاقی که از پنجره نور ماه میزد داخل اتاق رو کمی روشن میکرد خوابیدم همراه ساجده و فاطمه، من همش تو فکر اون سایه بودم دختر خالم ساجده چون پدرش ترکش کرده تو خونه پدربزرگ زندگی میکرد و اشنا بود بیدارش کردم قضیه رو ازش پرسیدم که چیزی میدونه، میگفت اون سایه رو چند بار مامانش دیده ولی معلوم نیست چیه همیشه هم ثابته، من بیخیال شدم خوابیدم و هرموقع میرم خونه پدربزرگم همیشه میرم بالا پشت بوم بلکه اوت سایه رو ببینم ولی دیگه هیچ وقت ندیدمش...

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 26 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 47 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)