close
چت روم
دخترم صدف و لینا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
دخترم صدف و لینا


سلام من فرید هستم 31 ساله از همدان، من چند سال پیش خانمم رو از دست دادم چون دخترم صدف که ده سالشه به مادرش خیلی وابسته بود مجبور شدم نقل مکان کنیم بریم جای بزرگتر تا دخترم زیاد یاد مادرش نیوفته، من از دوستم خونه ای خریدم که بزرگتر از خونه ی خودم بود برای همین سریع اسباب کشی کردیم و رفتیم ، صدف احساس پاکی داشت خیلی دل نازک بود ولی من نمیزاشتم که گریش در بیاد هرچی میخواست براش میخریدم بدون نه آوردن، دخترم تو خونه قبلی هرشب رو تختش مینشست گریه میکرد برای مادرش چون همیشه شب ها مادرش براش قصه میگفت، ما خانواده ی خوشبختی بودیم خیلی ولی حیف یکیمون رفت... خونه ی جدید حیاط بزرگی داشت وسط حیاط باغ کوچیکی داشت که درخت بزرگی اونجا بود و اطراف درخت گل و خاک، خونه ی قشنگی بود، ما صبح اسباب کشیمون تموم شد و تا ظهر وسایل هارو با کمک کارگر میچیدیم، دخترم اتاق بزرگ و تک اون خونه رو برداشت من براش پیانو خریدم تا پیانو یاد بگیره، بعد اتمام چیدن وسیله ها و خوردن غذا منو دخترم رفتیم برای خریدن پیانو، پیانو رو انتخاب کرد قرار شد صبح روز بعد بریم برای خرید ان پیانو و چیز های دیگه، شب شده بود ....

بعد خوردن شام دخترم بهم گفت بابایی صبح پیانو میخریم ولی من میخوام خودم یاد بگیرم، گفتم هرجور راحتی عزیزم شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش تا بخوابه، من خیلی دخترم رو دوست دارم یادگار عشق زندگیمه، من کمی با لب تابم وبگردی کردم بعد رفتم اتاق دخترم ببینم باز گریه میکنه یا نه؟ ولی گریه نمیکرد من از این بابت خیلی خوشحال بودم، رفتم بخوابم تو اتاق بغلیه دخترم که طرف در خروجی حیاط بود، در حال خواب رفتن بودم که صدای کوبیدن دری رو شنیدم، بلند شدم هرچی نگاه کردم نفهمیدم صدا از کجا بود صدف رو دیدم که از اتاقش اومده بیرون و دستشو کرده تو چشمش و میمالوند ، بهم گفت بزار بخوابم من ازش معذرت خواستم گفتم برو بخواب ببخشید، ولی از جاش تکون نمیخورد صدف خواستم خودم ببرم اونو بخوابونم ولی با خودم گفتم شاید میخواد بره دستشویی، بخاطر همین من رفتم خوابیدم، صبح شد و دخترم اومد منو بیدار کرد گریه میکرد میگفت بابا لینا کجاس؟ گفتم لینا که تو اتاق خودت گزاشتم تو میزت گفت نه نیست، راستی لینا عروسک دخترمه که مادرش برای تولدش خریده بود چند سال پیش که دخترم خیلی دوست داره اون لینا رو، اگه لینا نباشه دخترم گریه میکنه، بلند شدم لینا رو از تو میزش بهش دادم اشکاش رو پاک کردم و بردمش دستشویی تا دست و صورتشو بشورم ، مسواک زدیم بعد چون من رستوران دارم و رستوران بزرگی دارم که دست یکی از فامیلامه که کارگر اصلیه رستورانمه بخاطر همین کمی از مدیریت هارو سپردم دستش و من همیشه پیش دخترمم چون تنهاش نمیزارم گاهی باهاش میرم رستوران یک سری میزنم، بعد صبحانه خوردن قرار شد دخترم رو ببرم پارک بگردونم و بعد گردش بریم برای خرید پیانو، رفتیم پارک خیلی خوش گذشت رفتم طرف بازار موسیقی، پیانویی که دخترم انتخاب کرده بود رو خریدم و بردیمش خونه ولی بعد خرید دخترم اصلا نمیخوابید دیگه لینا رو ول کرده بود میچسبید به پیانو، عاشق پیانو زدن بود من هم کمکش میکردم و تشویق میکردم شب شده بود خوابیدم ولی دخترم بیدار بود، دخترم چون پیانو میزد من زود از خواب رفتم، صبح از خواب پا شدم رفتم سراغ دخترم دیدم پای پیانو خوابش برده بلندش کردم بردم رو تختش، رفتم تو حیاط تا اب بدم به باغچه ی خونمون متوجه شدم لینا پای درخته افتاده، بلندش کردم بردم تو اتاق دخترم گزاشتم، رفتم پای نت وبلاگم رو چک میکردم، که صدای جیغ دخترم رو شنیدم سریع رفتم طرفش پرید بغلم، میگفت لینا گازش گرفته، ارومش کردم گفتم خواب دیدی، گفت بیا جاشم مونده ولی واقعا سرخ کرده بود دستش، گفتم نترس چیزی نیست، باز خوابید گذشت تا شب، که موقع خواب من بود و بیداری دخترم، تو خواب بیداری بودم که باز صدای جیغ صدفم رو شنیدم که صدام میزد بابا بابا و گریه میکرد، سریع رفتم پیشش چراغ رو روشن کردم گفت بابا باز لینا گازم گرفت ولی من باور نمیکردم اخه صدف بچه بود، بخاطره همین مجبورش کردم بخوابه، شب بعدش درست یادمه که صدای کوبیدن در رو شنیدم دیدم باز داره جیغ میزنه دخترم، میگفت بابا یک زنه ای رو دم در اتاق دیدم بعد رفت پشت در ولی معلوم نبود کل بدنش سیاه بود، من بخاطر همین مجبور شدم پیش دخترم بخوابم، قسم میخوردم به جان دخترم صدف همون شب یک چیزی افتاد روم ولی من ندیدم چیزی مثل پریدن گربه رو ادم،کم کم حس کردم دخترم دروغ نمیگه دخترم رو تو بغل خودم خوابوندم تا نترسه منم کم کم خوابم برد صبح که بیدار شدم باز لینا رو توی حیاط دیدم، ترسم شروع شده بود میگفتم یک اتفاقایی داره میوفته واقعا، بخاطر همین بیشتر حواسم جمع بود همه جا، شب بعدش هم خوابیدم پیش دخترم که چیزی نشد ، بعد اون شب که خیلی تو فکر زنم بودم که کاش پیشم بود، خوابش رو دیدم که میگفت لینا .... لینا .... لینااااااااااااا، از خواب پریدم نصف شب بود دنبال لینا گشتم نبود فکرم رسید دم باغ برم، بله دیدم لینا باز اونجاس، لینا رو باز بلند کردم بردم تو اتاق دخترم، که صبح شد، دخترمم بعد صبحونه رفت پا پیانو، در حال پیانو زدن بود ، من رفتم سر بزنم به رستوران سریع برگردم، داشتم اماده میشدم که صدای پیانو قطع شد ترس کل بدنمو گرفت یک دفعه دلم به شور افتاد ولی نمیدونم چرا رفتم طرف دخترم دیدم بیهوشه، داد زدم بلندش کردم با گریه بردمش بیمارستان، دلیلشو پرسیدم میگفت وحشت زده شده از چیزی، آخه کل قضیه رو گفتم دکتر بهم پیشنهاد کرد صدف رو ببرم پیش دعا نویس، منم همون روز صدف رو بردم و دلیل رو پرسیدم دعا نویسه میگفت شک دارم لینا حسودیش شده به پیانو، گفتم یعنی چی؟ چه ربطی داره؟ ازم پرسید این اتفاق ها بعد خریدن پیانو این چیزا شروع شد درسته؟ گفتم اره درسته خب چرا حسودی کنه؟ گفت چون قبل پیانو صدف از لینا خوب نگهداری میکرد و بهش زیاد توجه میکرد ولی بعد پیانو خریدن حتی صدف سراغ لینا رو نمیگرفت، لینا عروسکیه که مادرش به صدف داره ممکنه این اتفاق هارو مادر صدف یعنی روحش اینکارو کرده، ولی من باورم نشد میگفتم مادر صدف اینجوری نیست که بخواد صدف رو بخاطره یک عروسک اذیت کنه، دعانویس گفت برای دفع این اتفاقا یک راه اصلی وجود داره که پیانو رو بفروشی و کاری کنی که صدف از لینا مثل قبل مراقبت کنه و یادی از مادرش کنه، من اینکارو کردم با اینکه صدف نمیزاشت پیانو رو بفروشم، پیانو رو گزاشتم تو مغازه برای فروش و صدف دیگه اتفاقی نیوفتاد براش مهربون تر شده با لینا، من از اون روز به بعد گاهی میرفتم سر خاک خانمم...

موضوعات: داستان رویایی ,
[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 193 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)