close
چت روم
چهارشنبه سوری
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
چهارشنبه سوری


سلام حجت هستم از تهران، شب چهارشنبه سوری بود منو دوستام اماده ی اکلیل سرنجو ترقه، تو خیابون داشتیم ترقه مینداختیم و اتیش به پا میکردیم از روش میپریدیم البته لبه ی خیابون، دوستم علی چون خیلی شر بود بهم گفت بیا ترقه بندازیم جلوی یکی، ولی کسی تو خیابون نبود ماشین بازور رد میکرد، زنی رو دیدم که از دور میومد طرفمون، لباسش یادم نیست چی بود ولی سنتی مانند و دهاتی بود، دوستم گفت اماده باش، منم اماده بودم که ترقه بندازیم وحشت کنه، بخاطر همین کبریت و اماده کردم نزدیک که اومد قیافش رو دیدم انگار از چیزی ناراحت بود و زیر لب زمزمه میکرد چیزیو، من داشتم نگاهش میکردم ازمون گذشت علی گفت باو حجت کجایی تو؟ بیا ببین رفت، کبریت رو برداشت زد رو ترقه و پرت کرد طرف زنه، من ترسیدم نمیدونم چرا حس بدی داشتم از وقتی دختره رو دیدم، به خدا وقتی ترقه ترکید یک جوری پرید و چادرشو انداخت داد میزد ، دادش خیلی بلند بود بعد فهمید که کار ماس روشو طرفمون کرد دوید مثل فلجا، من فرار کردم ولی علی وایساد، دختره داشت علی رو میزد، علی خیر سرش مثلا میخواست به دختره بزنه دختره خیلی وحشی بود جرات نکردم برم طرفش بخاطر همین از دور نگاهشون میکردم، دختره ول کرد علی رو و رفت موقع رفتن دمپاییش افتاد از پاش یهو علی از جاش پرید و دوید سمتم گفت حجت جن بدو بریم، من شک داشتم یک چیزی باشه سریع فرار کردیم، بعد چند شب اون دختره رو با همون چادر و لباس سنتی دیدیم ولی ما فرار کردیم، چند بار دیگه هم دیدیم ولی کاریمون نداشت و به هرکی میگفتیم اونو ندیده بود فقط اولین بار اونو دیدم، بعد کلی اتفاق فهمیدم دختره همیشه ی ساعتی میاد رد میشه از این جاده...

موضوعات: داستان جن ,
[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 67 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)