close
چت روم
ارسالی از حامد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از حامد


سلام من حامد هستم درست یادمه عید امسال قرار بود بریم سر قبر پدربزرگم برای اینکه کل فامیل پدربزرگو دوست داریم احترامشو خیلی داریم، برای همین هر ماه یا هرسال میریم سر قبرش فاتحه میخونیم، امسال بخاطر این که عده ای نیومدن دیر شد شب رسیدیم به بهشت زهرا، ساعت تقریبا هفت شب بود تاریک بود چون تعدادمون زیاد بود نمیترسیدم، بعد فاتحه خوندن من گلاب به روتون دستشوییم گرفت به دختر خالم گفتم که بیاد دنبالم چون پسر خاله هام نبودن، تو راه دختر خالم به طرف سمت چپم اشاره کرد گفت حامد ببین و خندید، من نگاه کردم چهار نفر رو دیدم که لباس عربی تنشون بود و میرقصیدن ، پاهاشونم فک کنم برهنه بود، من فهمیدم اونا ادم نیستن چیز دیگه ان دست دختر خالمو گرفتم، گفتم بیا بریم دختر خالم خندید و نمیومد من بازور بردمش گفتم اینا یا روحن یا جن چه نیازی هست تو قبرستون ادم برقصه؟ اونم باور کرد ، من خدایی از ترس دستشویی نکردم برگشتم سر قبر پدربزرگم اونا هم مشغول رقصیدن بودن، البته کمی دور بودن، برگشتیم بعد ده دقیقه ، داییم گفت برگردیم چون هوا تاریک شده بود و قبرستون هم شب کمی بده، بخاطر همین سوار ماشین شدیم برگشتیم، به جون پدربزرگم که الان عمرشو داده به همتون تو جاده همون چهار نفرو دیدم ولی اونجا نمیرقصیدن فقط منتظر ماشین بودن، به پدرم که راننده بود گفتم اونا چهار نفر رو دیدی لب جاده بودن؟ گفت نه حامد من حواسم نبوده حتما چون رانندگی میکنم ندیدم، من ترسیدم حتما پدرم ندیده بود یعنی هیچکس ندید، به دختر خالم که تو ماشین خودشون بود با اس ام اس ازش پرسیدم گفت ندیده،منم فهمیدم اونا عادی نیستن و چشممو بستم خوابیدم...

موضوعات: داستان جن ,
[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 103 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)