close
چت روم
داستان واقعی ماه رمضان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی ماه رمضان


قسم میخورم این داستان واقعیت داره تو ماه رمضان امسال هم اتفاق افتاده، من چون بزرگ شدم برای خودم 19 سالم ، مادر و پدرم برای کاری رفته بودن مشهد ، و من و برادرم سعید تو خونه تنها موندیم ، من رفتم سه تا از رفیقام که همیشه تو کوچه ها باهاشون فوتبال بازی میکنم دعوت کردم که بریم بازی کامپیوتر پی اس بزنیم شرطبندی، خلاصه بعد بازی شب قرار شد بمونن من چون روزه بودم شب تا ساعت چهار بیدار موندیم تا سحری بخوریم،یکی از دوستام که خوابالوهه خوابید، ساعت دو شب بود دوستم الیاس بهم گفت رضا حاضری وحید رو که خوابه اذیت کنیم؟ منم چون پایه بودم قبول کردم قرار شد من و سعید پارچه ای رو بزاریم رو سرمون و صدا در بیاریم، الیاس هم خیرسرش کارگردانی میکرد میگفت چکار کنیم، دوستم بهرام اهنگ ترسناکی رو دانلود کرد چون باند کوچیکی داشت تو فلش ریخت و گزاشت برای شروع اذیت، خب بهتون میگم، دوستم صدای باند رو اجرا کرد اهنگ باحالی بود ترسناک نبود کمی صداش رو زیاد کرد ولی چون وحید خوابش سنگین بود...

قرار شد الیاس کمی تکونش بده بعد قایم شه و اجرا کنیم برناممون رو، وحید از خواب بیدار شد و منو برادرم سعید چون پارچه سفید مثل روح روی سرمون بود دستمون رو بالا برده بودیم ادا روح و صدا ترسناک در میوردیم، وحید از خواب بیدار شد یک جوری نگامون میکرد ولی وحشت نداشت دیدم خود الیاس با ماسک ترسناکی وارد شد و از آهنگی که در صدای جیغی به صدا در اومد صدا جیغ تمومی نداشت صداش سوز داشت بدفورم بعد ما کمی جدی تر نقش بازی کردیم که وحید غش کرد، چراغ ها اتصالی کرد و لامپ ها ترکید دوستم من پارچه رو پرت کردم رفتم طرف وحید تا اب بریزم روش ، بهوش اومده بود ولی نمیتونست حرف بزنه انگار نفسش گرفته بود، ازش معذرت خواستیم گفت من از شوخی های شما نترسیدم من چیز دیگه ای دیدم، همه با تعجب نگاه هم کردیم، میگفت رو میز ناهار خوری که تو اشپزخونه اوپن بود و کاملا مشخص بود شماهم که شمع گزاشته بودین و روشن، یک مردی بد ریختی رو دیدم که با نور شمع چهره ی بدش رو دیدم ترسیدم بیهوش شدم، همه جا خوردیم بعد مت به الیاس گفتم چرا لامپا ترکید؟ حتما یکی از نقشه هات بود؟؟ ولی قسم میخورد که کاری نکرده با برقا، یادمون اومد که بهرام نیست، هرچی گشتیم نبود بعد از گشتن خونه از تو بالکن نگاه کردم دیدم بهرام مثل نعشه ها داره به در خروجی حرکت میکنه سریع رفتیم اوردیمش کمی اب دادیم به خودش اومد ولی چیزی یادش نمیومد، من یک شکی به اهنگه داشتم رفتم اهنگ رو باز پخش کردم ولی جیغی در کار نبود که مجبور شدم چراغ های اتاق و اشپزخونع که سالم مونده بود روشن کنم، که صبح شد، بعد از این ماجرا منو داداشم رفتیم خونه الیاس و تو اتاقش تا امروز اونجا خوابیدیم، منتظریم پدر و مادرمون بیاد چون واقعا جرعت نداریم، این اتفاق مال دوروز پیشه و واقعیت داره با تشکر از اقا حسام

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 237 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
6:02 - 1395/3/24
اوه خیلی خوب بود .... خسته نباشی برادر
پاسخ : سلامت باشی خواهش میکنم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)