close
چت روم
ارسالی از محدثه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از محدثه


سلام من محدثه هستم از کرمان من پارسال مادرم رو در اثر مریضی از دست دادم ما تو روستا زندگی میکنیم چند هفته ای از تشیع جنازه ی مادرم گذشته بود چون من تک فرزندم یک شب دلم بدجور تنگ مادرم بود ، تو باغ لب حوضچه ای نشسته بودم و اشک میریختم بعد از ظهر بود هوا رو به تاریکی پدرم چون چوپانه گوسفنداش رو داشت برمیگردوند که منو دید گفت برم خونه بهش گفتم پدر برو من میام، حوضچه اب شیرینی داشت من کمی صورتم رو شستم و اب غرغر کردم هوا تقریبا داشت تاریک میشد کمی دور تر از حوضچه یک درخت بزرگی بود من روم رو کردم طرف درخته که چشمم به زنی با لباس سفید افتاد که پشت درخت نیمه قایم شده بود و دستش رو تنه ی درخت بود داشت منو نگاه میکرد من چون صورتم خیس بود کمی دستمو کردم تو چشمم باز نگاه کردم فهمیدم مادرمه صورت مهربونش کاملا معلوم بود من از شدت نگرانی از هوش رفتم وقتی بهوش اومدم تو خونه بودم پدرم میگفت خوابیده بودی اوردمت اینجا حتما خسته ای، چیزی راجب مادرم نگفتم ولی به ارواح خاک مادرم چند بار اونو رو روی تپه ی دیدم که نشسته با همون لباس ولی من نمیترسیدم بلکه گریه میکردم به یاد مادرم...

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 107 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 6:21 - 1395/3/26
خدا رحمتش کنه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)