close
چت روم
ارسالی جدید..
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید..


سلام این داستان واقعیت داره یک شب شهادت بود منو چهار تا از دوستام قرار بود بریم مسجد (برای شماره دادن) من آدم رکیم ببخشید، شب قرار شد ساعت یازده بریم همه جا خلوت بود تو راه منو دوستام مسخره بازی در میوردیم میخندیدیم تو راه کوچه ی تنگی بود و دراز، اونجا معدن معتاد بود منو دوستامم اماده ی اذیت بودیم اونم تو شب شهادت، رفتیم تو کوچه چیزی یا کسی نبود، جواد که فضول تر از همه بود یکی زد پشت گردن دوستم ارمین ، ارمین چون بچه مامانی بود ناله کرد همه از ناله ی آرمین خندیدیم بلند میخندیدیم که صدای خنده ی دیگه ای رو شنیدیم انگار یکی تو خنده هامون شریک بود جز خودمون، جواد گفت بچه ها بدویین فرار و بازهم مسخره بازی، ولی من میترسیدم روم رو برگردوندم ی چیز هیکلی تو تاریکی دیدم که داره قدم برمیداره به سمتم سریع گفتم جواد ارمین بدویین فرار، ایندفعه مسخره بازی نبود توش، قضیه رو گفتم ولی کسی باور نمی کرد، دوستم جواد چون شجاع بود و فضول بود گفت من میرم ببینم چیه، رفت تو کوچه ما پشت کوچه منتظر موندیم جواد نیومد نگران شدیم هرچی صدا زدیم جواب نداد تصمیم گرفتیم چهارتایی بریم ببینیم چی شده، وارد کوچه شدیم دیدیم کسی نقش زمینه فهمیدم جواده سریع بلندش کردیم اوردیم بیرون، وقتی بهوش اومد تعریف کرد، میگفت رفتم وسط کوچه ایستادم نگاه میکردم اطراف رو که یک چیزی رو شونه ام حس کردم انگار یکی رو کولمه خواستم دستم رو برگردونم پشت کمرم ی چیزی منو کشوند رو زمین یعنی پرتم کرد بعد از شدت خفه بیهوش شدم...

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)