close
نازچت
داستان ارسالی از الناز
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از الناز


دوستان این داستان برمیگردبه عید امسال اسم من الناز هست و خواهرمم النا ￿ ￿سلام ما برای عید رفتیم تبریز درانجا یک خانه قدیمی دارم خیلی قدیمی نیست بدمنو النازودی رفتیم توخونه بد تو اتاق من اومدم برق رو روشن کنم دیدم نمیشه گفتم النا برقش سوخته النا گفت اه چقدبد ؛ بداون اتاق روبه روی باقمون بود 😱😱 بدپدرم ومادرم و بردرم اومدن تو خونه بد النا گفت بابا برق اتاق سوخته پدرم گفت کدوم گفت همون که روبه روی باغ بد یه لبخندزد گفت بریم باهم ببینیم گفت بریم دوباره رفتیم بدپدرم که اومد روشن کنه روشن شد من به النا نگاه کردم بد من گفتم بابا بخدا من کردم نشد گفت چیزی نیست بد النا گفت الناز بیا تو این اتاق بخوابیم گفتم باشه مامانمینا باداداشم طبقه بالا خوابیدن ماهم پایین بد ما خواب بودیم النا یک دفعه بیدارشد میگفت الناز الناز بیدار شدم گفتم بله گفتببین دستمو دستش قرمزقرمز بود گفتم النا اون سایه ها رومیبینی واقعا میترسیدم گفت کجاس گفتم اوناهاشن گفت نه نمیبینم گفتم باشه بخواب خوابیدیم دوباره منو بیدارکرد گفت الناز اززیرزمین صدا میاد منم گوش کردم صداخنده صدای اهنگ صدای شیشه بود بدگفتم هیچی نیست بخواب خودتو بسپار بخدا گفت باشه بدما صبع قضیه رو تعریف کردیم گفت چیزی نیست بدماگفتیم پس امشب باید بریم باغ روبگردیم گفت باشه شب شد من النا بابام سه تایی رفتیم همجارو گشتیم النا داشت گریه میکرد بد یه تکه باغمون خیلی تاریکه بابام گفت نه اینجا نریم من گفتم چیه اینجا جن داره پس بیاریم گفت نه نرو بد گفتم چرا بد گفت بیاین بگم رفتیم گفت پدربزرگم گفت یه روز باپسرم دعوام شد ازخونه انداختم بیرون گفتم باید بخوابی همین جا اونم رفته بود اون تکه خوابید بد صبع بیدارشده بود فقط یکی ازانگشت دستش هست بدازاون روزبه بعد میگفت من میدونم جن اخرشم فدکرد 😔😔 بد رفتیم خونه منو الناجای سه تا انگشت وحشت ناک رودستمون بود هرشب هم سایه سیاه میدیدیم وپدرم گفت بریم ازاونجا رفتیم به تهرا ن خونمون بدانجاروهم فروختیم بدشم پدرم گفت من سربازبودم تو قبرستان خدمت میکردم یه شب برگشتم دیدم یک جن پشتم گوشاش درازبود پاهاش صم نبود ولی یه جوری بود دستاش مثل ما چشماش قهوه ای ￿ این داستان واقعی واقعی بود من حرف النا رو میدونستم جن اما اون نه سالش من سیزده

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 73 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مارال 0:04 - 1396/1/26
سلام با تشکر از سایت خیلی خیلی خوبتون .این داستان خیلی بد تعریف شده نوشتارش افتضاحه احتمالا ایشون سنشون کمه ولی بازم ممنون از الناز عزیز

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)