close
چت روم
دی عبدول
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
دی عبدول


سلام من حجت هستم از هفتگل خوزستان این اتفاقی رو که میخوام واستون بگم واسه ۲۰ ساله پیش هستش یه شب که بعداز چند روز مسافرت با دوستام برمیگشتم خونه چون هوا خوب بود از دوستام خداحافظی کردم و سر راه پیاده شدم که کمی پیاده روی کنم نزدیک خونه که رسیدم دیدم پیرزن همسایه که خیلی هم مهربون بود دم خونه نشسته اولش تعجب کردم اون موقع شب چرا دم در نشسته ولی از اونجایی که اونم یه پسر داشت گفتم شاید پسرش دیر اومده منتظرشه نزدیکش که شدم گفتم سلام دی عبدول سرش پایین بود یه جور وحشتناکی سرشو آورد بالا و نگام کرد چهره اش یه جوری بود دوباره سلام کردم دیدم به جای جواب بهم میخنده اونم یه خنده ی وحشتناک یه کم ترسیدم قدمهامو تند کردم دیدم داره پشت سرم میاد صدای پاش عجیب بود انگار نعل داشت بلند بلند میخندید صدای خنده هاش مثل جیغ بود شروع کردم به دویدن و همینجور داد میزدم که رسیدم در خونه با مشت و لگد به در زدم مادرم درو باز کرد پرت شدم وسط حیاط و به در نگاه میکردم تا لحظه ی آخر که درو بست دیدمش حالم که جا اومد به مادرم گفتم یهو دیدم مادرم رنگش عوض شد گفت فردای روزی که تو رفتی دی عبدول مرد وقتی اینو گفت از ترس زبونم بند اومد تا چند روز میترسیدم تنها بمونم با اینکه سال بعدش از هفتگل به اهواز اومدیم هنوزم گاهی وقتا که میرم هفتگل سر خاک پدرم یاد اون شب که میفتم مو به تنم سیخ میشه مرسی که وقت گذاشتید.

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 21 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 62 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)