close
چت روم
باغ پدربزرگ...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
باغ پدربزرگ...

من رضا نبات خواه18ساله از ارومیه هستم من و دو تن از دوستانم برای گردش به باغ پدر بزرگم رفته بودیم و قرار بود چند شب در ان مکان سپری کنیم حل و حوش شاعت 8شب بود که دوستم به خاطر دست به اب مجبور شد که برود حیاط ما هم در خانه فوتبال دستی بازی میکردیم,ناگهان دوستم جیغ کشید ما هم به سرعت به حیاط رفتیم او این گونه تعریف کرد (من از دست به اب تموم شده بودم که صدایی وحشتناکی شنیدم اما فکر کردم شما بچه ها قصد شوخی دارید و میخواهید من را بترسانید اما در به ارامی باز شد من با ترس به پشت در نگاه کردم ولی هیچ کس نبود و وقتی که صدای خنده های شما را در خانه شنیدم ترسیدم و جیغ کشیدم)))ما به او گفتیم حتما صدای باد بود یا باد در را باز کرده است و تمام شد اما زمانی که خودم داشتم به دستشویی میرفتم و میخواستم در را باز کنم ناگهان در خود به خود و به ارامی باز شد من ترسیده بودم اما مجبور بودم که داخل دستشویی بروم و ناگهان من هم همان صدا را شنیدم و جیغ بلندی زدم تا دوستانم بیاین دیگر ما ترسیده بودیم و میخواستیم صبح به خانه بیاییم دوستام نظری داشت و گفت((ما که تا اینجا امده ایم چرا عکس نگیریم ))ما عکس را گرفتیم و روانه خانه شدیم زمانی که در خانه عکس را نگاه کردیم دیدیم که پشت سر ما یک موجود عجیب و غریب است و از ان پس نه ما و نه خانواده و نه فامیل به ان مکان ترسناک داریم

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 21 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 70 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)