close
چت روم
مرد چهارشونه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مرد چهارشونه

یک مرد جوان و چهارشونه را دیدم که از رودخانه درحال گذر بود چهره اش برایم خیلی آشنا بود اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمش پشت سرهم اطرافش را نگاه میکرد انگار میترسید کسی تعقیبش کند بعد که خیالش جمع شد لبه کلاهش را بالا داد در همان لحظه شناختمش او همان پدربزرگ مینا بود که البته جوانتر از آن عکسی بود که دیده بودم احتمالا میان سالی اش بوده اما …. مرد از میان درختها گذشت و به کلبه رسید کلبه تازه تر و سرزنده تر بود پنجره هایش پرده های تمیزی داشتند و دوربرش سرسبزتر از الان بود مرد در زد…صدای زنانه ای به آرامی پرسید کیه؟ مرد با غرور گفت: منم در باز شد و مرد داخل کلبه رفت فرش رنگ نویی به خودش داشت و داخل کلبه مملو از وسایل زندگی بود زن جوان و زیبایی آنجا قرار داشت مرد به پشتی تکیه زد و لیوان چایی را یک نفس نوشید سپس با آستینش دهانش رو پاک کرد و آرام صحبت کرد: ببین ملیحه جان …من باید یه چند وقتی برم مسافرت نمیتونم دیگه بهت سر بزنم اما.. ملیحه با عصبانیت ادامه داد: چی شده ..تو که گفتی بهش میگم ازم خسته شدی نه فکر بچه ات هم نیستی که قراره چند وقت دیگه بیاد مرد با این حرف اخماشو در هم کشید و گفت: بس کن زن بزار برم مسافرت بیام بعد به خاتون میگم قضیه رو ملیحه پوزخندی زد و گفت: اینقدر دروغ نگو تو قبلا هم قول دادی که بگی اما نگفتی اصلا میدونی چیه خودم میرم بهش میگم مرد با عصبانیت مثل برق گرفته ها ازجایش پرید و یک سیلی محکم به صورت ملیحه زد ملیحه به دیوار برخورد کرد و از دماغش خون سرازیر شد مرد بلند گفت: خیلی زر زر میکنی ها ملیحه دستی به صورت خونینش زد بعد در صورت مرد تفی انداخت و چادرش رو سر کرد و از در کلبه بیرون زد مرد دستی به صورت و ریش کم پشتش کشید سپس در حالی که دستانش میلرزید نگاهی به تبر روی دیوار انداخت آن را برداشت و از در کلبه بیرون زد ملیحه با دیدن مرد و تبر جیغ کوتاهی زد و شروع به دویدن کرد مرد بهش نزدیک شد اول با لگد او را به درخت کوبید ملیحه شکمش رو گرفت بطوری که میخواست از طفل داخل شکمش دفاع کنه مرد تبر را بالا برد و با آخرین زورش آن را بر پیشانی ملیحه فرود آورد خونش درخت را سرخ کرد مثل فواره از سرش خون بیرون میزد مرد تند تند نفس میکشید برای بار دوم تبرش رو بالا برد و تبر را به شکم ملیحه زد دقایقی بعد جسد بیجان ملیحه را کشان کشان داخل کلبه برد از کف کلبه به زیر پله ای که راه داشت کشوند و آنجا رو کند و خاکش کرد دستی به پیشانیش که از عرق خیس شده بود کشید و از پله ها بالا امد در را پوشاند و و نفت کف کلبه ریخت کبریتی کشید و کلبه را آتش زد سریعا از آنجا دور شد دود ها کمی بیشتر نگذشت تا متوقف شدن بدنه کلبه بدون اینکه بسوزه پا برجا ماند آتش داخل کلبه به سمت زیر زمین شعله ور شد و داخل گور گل آلود ملیحه رفت از داخل شکم پاره شده ملیحه که با خون و خاک آجین شده بود آتش به از دهان به بدن طفل کوچک منتقل شد و آن طفل بشکلی آتشوار از گور برخواست و جای گریه خنده وحشتناکی سرداد سپس آتش اورا سوزاند و سیاه شد بعد شکل دیگری بخود گرفت به شکل همان سگی که فرشید را گاز گرفته بود در آمد…. از صدای خنده بهوش آمدم چشمانم هنوز تار میدید همه جارو مینا کف کلبه کنارم افتاده بود صدای قه قه طفل توی سرم میپیچید یکدفعه از کف کلبه بشکل وحشتناکی آتش بیرون زد و تمام در و دیوار کلبه را گرفت اینبار بشکل فجیحی میسوخت چوبها گداخته شده بودن و حرارت عجیبی میدادند مینا رو بلند کردم و کشان کشان به سمت در کلبه رساندم که بسته شده بود با لگد بهش کوبیدم چند لگد دیگه زدم تا بالاخره شکسته شد آـنقدر دود تو گلوم بود که بشدت سرفه میکردم مینا رو بیرون کشیدم و خودم هم کنارش روی زمین افتادم کلبه گر گرفت و داشت تبدیل به خاکستر میشد که یکدفعه آن سگ سیاه بالای سرمان برگشت دهانش رو باز کرد و صدای خنده کودک ازش بلند شد از جا بلند شدم پرشی کرد و منو خودش رو به داخل کلبه پرت کرد چشمانش مثل آتیش سرخ شده بود همین که آمدم بلند شم زوزه ای کشید و با یک پرش روی من دریچه کف کلبه شکست و کف زیر زمین افتادم کنارم همان تبر که حالا کهنه شده بود رو برداشتم سگ با دیدن آن تبر وحشتزده زوزه کشید و خودش را به دیوار کلبه میکوبید تبر را بلند کردم و دیوانه بار چندین دفعه به سگ زدم جای خون آتش از داخلش بیرون زد سپس تبدیل به خون شد و روی خاک جاری شد چوبی از سقف روی دریچه افتاد دود همه جا رو گرفته بود از شدت دود بیهوش شدم وقتی چشمانم رو باز کردم فرشید رو کنارم دیدم که با پاهای پانسمان شده کنارم نشسته و نگران من رو نگاه میکرد مینا هم مثل دیوانه ها گردن کج کرده بود داخل همان بیشه بودیم بوی سوختگی می آمد روبروم کلبه رو دیدم که سوخته و سیاه شده بود دور و ورمان یک ماشین اورژانس و دو ماشین پلیس محلی بود #ادامه👇👇👇👇

پلیس در حال بازجویی از مینا بود: مینا هم در حالی که بهت زده بود میگفت: چیزی یادم نمیاد…فقط وقتی که بسمت کلبه آمدم درش باز بود وارد شدم یکدفعه بیهوش شدم دیگه هیچ چیز یادم نیست وقتی هم چشم باز کردم شمارو دیدم سربازی که کنار افسر پلیس بود گفت: جناب سروان …این پسره (فرشید) رو داخل رودخانه پیداش کردیم گویا از درد بیهوش شده بود سپس رو به من گفت: تو اون زیر چکار میکردی؟ منم قضیه رو از سیر تا پیاز بهشون گفتم… بعد از آن قضیه دیگه هیچوقت دست به تجسس نزدیم هنوز هم نمیتوانم با فرشید و مینا درست راجب آن شب صحبت کنم تنها یکبار راجب حضور یکدفعه پلیسها آنجا پرسیدم..که فهمیدم آن موقع که داشتیم از حیاط عبور میکردیم..گوشی موبایلم از جیبم می افتد چند دقیقه بعد یکی از دوستانم بهم زنگ میزنه و آن صدای جیغی که فرشید روی موبایلم گذاشته بود باعث میشه خاتون توجه خاتون خانم جم شه و درجا به پلیس زنگ بزنه و در نهایت… از بعد آن قضیه دیگه هیچوقت مینا کابوس ندید و توانست طعم خواب راحت روبچشه روح شیطانی که ناخواسته وارد بدن کودک قربانی هم شده بود و باعث شده بود داخل جسم سگ بره هم بوسیله من از بین رفت… و بالاخره این کابوس پایان یافت.. #پایان

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 113 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 20:51 - 1394/12/6
من تمام داستان هاتون رو مى خونم خيييييييلى جالبن مرسى😍😍😍
پاسخ : ممنونم ی چند وقتیه نمیتونم داستان بزارم ولی سعی خودم رو میکنم باز

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)