close
چت روم
پیرمرد مهربون
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
پیرمرد مهربون


سلام من یاشارم من ادم احساسی هستم و عاشق، من دو سال پیش عشقم رو از دست دادم در اثر تصادف تو اتوبوس، یادم میاد کمی دور تر از خونمون یک درختی بزرگ بود که همیشه با عشقم اونجا میرفتم اونجا حتی قول داده بودیم که هم رو ول نکنیم بخاطر همین بعد چند ماه فوت عشقم عادتم شده بود برم کنار اون درخته و گریه کنم و اهنگ غمگین گوش کنم جوری بود که همه ی اهالی محلمون خبر داشتم از حالم ، چون طاقت دوری عشقم رو نداشتم ، یک شب که خونه تنها بودم زیادی دلم پیش عشقم بود دلم بدجور تنگ شده بود اینبار خواستم برم ناله کنم از خدا که چرا عشقم رو برده و گریه، مثل همیشه خلوت بود اینبار نشستم رو سبزه ها و تکیه دادم سرم رو بین زانوهام کردم و گریه میکرد اینقدر اشک ریختم ، تو خاطره های عشقم بودم چشمم رو بسته بودم که دست سنگینی رو پشتم احساس کردم از جا پریدم پیرمردی خوش رویی رو دیدم که بهم گفت پسرم چرا گریه میکنی؟ منم سفره دلم رو باز کردم براش، پیرمرد مهربونی بود من رو بغل کرد گفت سرنوشت عشقت همین بوده که بره پیش خدا نگران نباش پسرم، گفتم نه من نمیتونم دوریش رو تحمل کنم افسرده شدم، گفتم تنهام کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم پیرمرد لبخندی زد و گفت میخوای همیشه بیام پیشت باهم حرف بزنیم؟ منم چون از پیرمرده خوشم اومده بود گفتم باشه قبول...

از اون روز به بعد من هر صبح به امید دیدن اون پیرمرد بیدار میشدم و هر شب میدیدمش جز جمعه ها، چون من پدر نداشتم اون رو مثل پدر خودم دوست داشتم ، یک شب که رفته بودم برای دیدنش دیدم زود تر از من اومده اشک از سر و صورتش میبارید دستش رو گرفتم اوردمش رو زمین ، و ازش دلیل گریه اش رو پرسیدم گفتم پدر شما که همیشه لبخند میزدی چطور امشب زدی زیر گریه؟ گفت پسرم بچه هام منو دوست ندارن از این قضیه خیلی ناراحتم، خیلی دلش پر بود میگفت این همه زحمت کشیدم براشون بزرگ کردم بچه هام رو ، حالا که به جای بزرگی رسیدن منو ناراحت میکنن، کمی دلداریش دادم و باهاش قدم میزدم اون شب بردمش پارکی که شلوغه رو صندلی نشسته بودیم و شادیه بچه کوچولو ها رو نگاه میکردیم پیرمرد وقتی نگاه دختر پسر هایی که شاد بودن میکرد با تمام غصه هاش تو چشماش شوق نشون میداد، منم خیلی دوستش داشتم دستش رو گرفتم بوس کردم، دوستم نوید رو دیدم که داره طرفم میاد سلام کرد بهم ولی به پیرمرد سلامی نکرد نگاهی به پیرمرده کردم که توجهی نمیکنه و نگاه بچه ها میکرد منم گفتم شاید از بی احترامی دوستم ناراحته ، دوستم رو بردم کمی دور تر باهاش حرف زدم و گفتم بعدا میبینمت رفتم پیش پیرمرد که دیدم میخواد بره خونه گفت فردا حتما بیای و لبخند زد، گفتم من که همیشه پایتم بابا جون، منتظر بودم فردا شب برسه مثل دیشبش اون منتظرم بود، اینبار اون دستم رو گرفت و نشوندم زمین، گفت پسرم من خیلی خوشحالم که پسری مثل تو دارم ولی این اخرین دیدارمونه، دلیل رو پرسیدم جواب درستی نمیداد ادرس خونش رو پرسیدم که ی موقعی سر بزنم حالی بپرسم دلمم تنگ نشه، با لبخند ادرس رو بهم گفت طرف خونه ی دوستم بود در نزدیکیه دانشگاهی، اون شب یادمه مثل شب اولی که پیرمرد رو دیدم گریه کردم تو بغل پدر مهربونم، بهش گفتم راستی اسمتو نگفتی؟ قول میدم بهت سر بزنم بهم گفت ازت ممنونم من اسمی ندارم اومدی بگو با پدرتون کار دارم و سریع خداحافظی کرد، رفتم خونه همش تو این فکر بودم چرا خداحافظی کرد؟ چرا اسمشو نگفت؟ حتما از چیزی ناراحته؟ چند روز بعدش دلم تنگ شد، اماده شدم که برم طرف خونش خونه ی بزرگی داشتن، زنگ خونه رو زدم اقایی اومد در رو باز کرد گفتم سلام ببخشید با پدرتون کار داشتم میشه صداش بزنید گفت پدرم؟ پدرم که یک سال پیش عمرشو داد به شما من دهنم وا مونده بود ازش خواهش کردم عکسی از پدرش داره؟ گفتم خیلی مهمه ممکنه برای شماهم مهم باشه، رفتم داخل خونه عکس پدر رو دیدم بله درسته خودش بود من زبونم بند اومده بود و اشکم در اومد پسرش دلیلش رو پرسید گفت چیزی شده آقا پسر؟ قضیه رو براش گفتم ولی باور نمیکرد که روح پدرش رو هر شب میدیدم برای اطمینان بهش گفتم پدرتون یک شب در مورد شما حرف زد که میگفت از دست شما ناراحت بود و همیشه ناراحتش میکردین پسرش کمی مات زده شد گفت چیزی در مورد اموال و خونه نگفت؟ بهم گفت که این و برادرش همیشه سر ارث دعوا داشتن در صورتی که پدرشون زنده بود ، چون پدرش مریضی داشته حال خوبیم نداشته پسر ها باهم دعوا میکردن سر پول و ارث مثل اینکه سر همین خونه و ناراحتی از دنیا رفت که گریش در اومد و گفت پس دیدیش، منم که شوکه شدم گفتم میشه محل تشیع جنازش رو بهم بگین برم سر بزنم و فاتحه بخونم گفت بیا باهم بریم، رفتیم خیلی گریه میکردیم پسره پشیمون بود از کاراش ، من بعد اون هر ماه میرم سر خاکش آروم میشم کاش زنده بود...

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 194 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
mahdi 12:00 - 1395/3/19
دفه اخرت باشه ها خخخ
پاسخ : خخخ باش

mahdi 8:29 - 1395/3/19
قشنگ بود ولی ترسناک نبود داداش
پاسخ : دیگه شرمنده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)