close
چت روم
دو پسر بچه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
دو پسر بچه


سلام من جمشید هستم این قضیه برمیگرده به تولد دخترم چون جمع دخترونه بود منو پسرا بیرون دم در خونه بودیم، که خانمم اومد ازم خواست یک چیزی بخرم منم چون پسرام سرگرم بودن خودم راهیه مغازه شدم از خونه ی ما تا مغازه چند تا کوچه رو باید رد میکردم، تو راه بودم که دو تا پسر دیدم دوقلو هم بودن شلوار پوشیده بودن ولی پیرهن نداشتن هی دنبال هم میدویدن و میخندیدن کوچه هم خلوت بود من خوشحال میشدم از شادیه ان ها هی میرفتن تو این کوچه اون کوچه سریع هم میدویدن، من رفتم خرید کردم چند تا پفک و بستنی هم خریده بودم برای پسرام و پسر خاله هاش موقع برگشتن باز اون بچه ها رو دیدم که یکیشون ایستاد و نگاه به پفک هایی که خریده بودم میکرد و اومد طرفم حرف نمیزد ولی تو چشماش فهمیدم که پفک میخواست خواستم دو تا پفک از پلاستیک در بیارم که پلاستیک پفک ها رو کامل برداشت و قیافه ی مظلومی گرفت منم گفتم حتما فقیرن خواستم ببرمشون خونه بهشون ساندویچ و کیک بدم که حواسم رفت به اون پسری که پلاستیک رو گرفت از دمپایی نداشت پاش هم عادی نبود استخوانی بود فک کردم جنه سریع قدم قدم برمیداشتم که اون یکی پسره داد زد و گفت عمو عمو ازت ممنونم ترسم بیشتر شد رفتم طرف خونه، شب تولد به پایان رسید ، فردا ظهرش که از سر کار برمیگشتم خانمم صدام زد گفت بیا یک چیزی برات اوردن رفتم پیشش یک کیسه گردو اورده بودن گفتم کی آورده اینارو؟ گفت دو تا پسر بچه بودن اینارو دادن دستم که بدمش به تو و تشکر کردن من بابت این قضیه خوشحال شدم چون وسواس داشتم گردو ها رو نخوردم و بچه هام خوردن گردوهایی بزرگ با مغز بزرگ....

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)