close
چت روم
زندان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
زندان


سلام میعاد هستم راستش من بخاطر یک سری مشکل بازداشت شدم تو زندانی بازداشت شدم که کسی توش نبود فقط من تنها با یک نگهبان شب اول بود منم تو فکر خانوادم، افسر نگهبان رو صدا زد برای پرونده ی کس دیگه ای، جایی که من بودم تاریک بود و جلو تر از در زندان یک توری بود با سوراخ های نه چندان بزرگ، تو فکر بودم که نگاه اطراف کردم دیدم یک ادمی پشت توری ایستاده و نگاهم میکنه لباساشم مثل سربازا نبود لباس گشاد تیره رنگی داشت نگاهم میکرد مشخص بود تو تاریکی خواستم بپرسم تو کی هستی ولی نتونستم بیخیال شدم، بعد کمی نگاه کردن قدم برداشت رفت از در ورودی زندان خارج شد بعد چند لحظه ی زیادی نگهبان وارد شد بهش گفتم اون کی بود یک مردی با لباس گشاد اینجا دیدم، ولی نگهبان میگفت اینجا اصلا کسی نیومده الان فقط منو افسر چند تا نگهبان دیگه هستیم فعلا ، گفت حتما خیالاتی شدی گفتم شاید، چند روزی گذشت تا ازاد شدم شاکی رضایت داد موقع ازاد شدنمم شب بود ، وقتی خانوادم اومده بودن پیشم تا برگردم خونه دم کوچه ای همون پیرمرد رو دیدم که دست تکون میده دست خدانگهداری منم ناخودآگاه دست تکون دادم پسرم گفت بابا به کی دست تکون میدی گفتم هیچی هیچی یکی از رفیقای هم زندانیم بود ...

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 112 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)