close
چت روم
رستوران
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
رستوران


سلام اسم من ارشه و اشپز هستم من توی رستورانی کار میکنم رستوران بزرگی در تهران، یک شب کار زیاد تو اشپز خونه بود باید شب اونجا میموندم بخاطر همین شب اونجا خوابیدم ساعت دوازده که رستوران تعطیل شد رفتم که تو اتاق کوچیکی که تو پشت اشپزخانه بود دراز کشیدم رو تخت، در حال چرت زدن بودم که صدای زنگ موبایلم که برای بیدار شدنم ساعت دو شب کوک کرده بودم رو شنیدم، بلند شدم برای پوست کندن پیاز چون سفارش داشتیم قرار بود همکارم کامران هم بیاد ولی به علت خوابالویی نیومده بود من تنها بودم ، از جام بلند شدم که برم سمت اشپزخونه صدای شیر اب رو شنیدم که بازه گفتم شاید کامران اومده دیدم کسی نبود شیر آب رو بستم رفتم دستشویی دست صورتم رو شستم که باز صدای شیر اب رو شنیدم رفتم بستم با خود گفتم شاید به علت خرابگی این جور شده رفتم از پشت شیر ، اب رو بستم تا دیگه آبی نیاد، رفتم تو اشپز خونه پیاز پوست میکندم که توجهم به بالکن اشپزخونه جلب شد پرده ی زرد رنگی داشت دیدم که انگار یکی پشت پرده ایستاده از پشت پرده کاملا واضح بود کمی ترسیدم بلند شدم برم طرف پرده تا ببینم چه خبره پرده رو کشیدم کنار خبری نبود جو سنگینی رو حس میکردم که صدای در شیشه ای رستوران به گوشم خورد با سرعت رفتم در رو باز کردم کامران بود، خداروشکر کردم از اون قضیه چیزی بهش نگفتم، بعد احوالپرسی رفتیم پی کارمون، کامران بلند شد رفت تو محوطه ی رستوران تا نوشابه برداره بخوریم، که صدای جیغش رو شنیدم سریع رفتم طرفش رنگش پریده بود، افتاده بود رو زمین بلندش کردم گفتم کامی چی شد؟ �😥 مث اینکه از پشت در رستوران یک چیز سیاه رنگ ترسناک دیده بود که بهش نگاه میکرده و ثابت بوده ولی بعد داد زدنش با خونسردی میره ، رفتم سریع به چند نفر زنگ زدم ولی همه خواب بودن ما از ترس رستوران رو قفل کردیم و سفارش رو ول کردیم باعث شد که اخراج شیم

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 51 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)