close
چت روم
ارسالی از محسن:خانه ی پدربزرگ
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از محسن:خانه ی پدربزرگ


سلام این داستان واقعیت داره و تو تهران اتفاق افتاده ، من و چند تا از هم دانشگاهیام چون عاشق ماجراجویی بودیم تصمیم گرفتیم بریم خونه ی پدربزرگ دوستم چون خالی بود و دوستمم ادعا میکرد که جن داره و خودشم حتی دیده، قرار بود جمعه بریم به اون خونه دوستم میگفت جمعه جن ها هستن منم چون نترس بودم باشه حله وقتی چند نفریم ترسی وجود نداره یک تجربه ای هم میشه برامون، من اسمم محسنه دوستمم ارین و سه نفر دیگه که دنبالمون بودن یکی مریم و الناز و دیگری علی رضا، قرار گزاشتیم تو پارک تا همو ببینیم دوستم ارین کلید خونه رو گرفته بود از مادرش چون اون خونه خالیه و کسی توش زندگی نمیکنه، جمعه بود بعد کمی حرف زدن رفتیم چراغ قهوه بیاریم از خونه ارین ، حتی برق هم نداشت اون خونه راهیه اون خونه شدیم میخندیدیم مسخره بازی که قراره مثلا جن ببینیم، خونشون هم تو باغی بود سوار ماشین علی رضا شدیم و راهیه باغ شدیم، باغ کوچیکی بود ولی خونه ی بزرگی داشت ، به ارین گفتم چرا این خونه رو نمیفروشین پول گیرتون بیاد میگفت پدر و مادرم نمیزارن وگرنه من از خدامه میخوام ماشین بگیرم به خودم، بعد پیاده شدن از ماشین باغ سرسبز رو کامل نگاه کردیم و من ترسی توش نمیدیدم قشنگ بود، ارین گفت خب بریم ماجراجویی و نیش خند زد، رفتیم داخل خونه ی عجیبی بود... ادامه ی این پست را در ادامه ی مطلب دنبال کنید

وارد خونه شدیم حیاط نسبتا بزرگی داشت که وسط حیاط حوضچه ای بود با اب کثیف راستی اینم بگم شب بود تو باغ چراغ داشت ولی تو خونه چراغی نبود بخاطر همین چراغ قهوه رو روشن کردیم فقط پسرا چراغ قهوه دستشون بود مریم چون عشق علی رضا بود باهم حرکت میکرد و منو ارین الناز باهم تا نترسیم رفتیم در تو خود خونه کاملا خالی بود همه وسایلا کهنه و شکسته، فرشی چیزی نداشت کمد و میز ساعت بود فقط، داشتیم اطراف خونه رو چک میکردیم ارین گفت بیاین بریم زیر زمین ، ماهم یواش یواش رفتیم که صدای جیغ مریم رو شنیدیم رفتیم طرفش گفت از تو پنجره یک چیزی رو دیده خاکستری رنگ، سریع الناز رفت ارومش کرد گفت چیزی نیست رفتیم تو زیر زمین ولی مریم ناراحت بود میگفت برگردیم ، گفتم قرار نبود این کارا رو در بیاریم تا اینجا که اومدیم باید تا تهش بریم اونم توهم زده بودی چیزی نبوده، اروم شد کمی رفتیم تو زیر زمین به بزرگیه خود خونه، اونجا وسایل زیاد بود چیز های آهنی دوچرخه ی خراب همه چی قدیمی بود، من تصمیم گرفتم چراغ قهوه رو به طرف دیوار ها نگه دارم که موجودی رو دیدم که دستش رو به جور خاصی باز کرده و به دیوار چسبیده سریع بچه ها رو صدا زدم ولی اونا اونو نمیدیدن فقط من میدیدم، ترسیدم چراغ رو طرف دیگ گرفتم گفتم بریم بیرون تو حیاط، وقتی تو حیاط رفتیم من خیلی میترسیدم که دیدم ارین داره یک جایی رو نگاه میکنه و خیره شده پرسیدم چی شده؟ گفت همون چیزی که مریم دیده بود رو دیدم که رو زمین نشسته ، الناز و علی رضا چون ندیده بودن گفتن بچه ها بیاین بریم بیرون تا ماهم ندیدیم بعد خندیدن، صدای شکستن چیزی اومد مثل لامپ سریع به طرف صدا رفتیم لامپی رو که تو حیاط گزاشته بودن و سوخته بودو شکستن، اینبار الناز جیغ زد غش کرد، سریع رفتیم بلندش کردیم رفتیم بیرون، سوار ماشین شدیم رفتیم ، تو راه الناز بیدار شد لکنت داشت گفت همون موجوده رو دیدم که رو سقف دراز کشیده و سرش طرفه منه، همگی ترسیده بودیم وقتی موقعه ی خداحافظی شد ارین گفت صبح باید یکیتون بیاد تا در خونه رو ببندم چون مسئولیت گردن گرفتم، من قبول کردم که دنبالش بیام، همگی رو رسوندن خونشون و اخریش من بودم، از علی رضا خداحافظی کردم و رفت بدون اینکه چیزی به کسی بگم ساکت بی صدا رفتم خوابیدم، ظهر از خستگی بیدار شده بودم دیدم زیاد میس کال دارم دیدم ارین هی زنگ زده و چند تا اس ام اس، فکر کردم قضیه ی قفل کردنه ولی قضیه علی رضا بود، اس ام اس داده بود محسن محسن بیا که علی رضا چیزیش شده سریع از جام بلند شدم رفتم خونه علی رضا ، ارین اونجا بود علی رضا خواب رفته بود ولی تو خواب هم میلرزید دعا نویس اوردن تا دعا بنویسه خوب شه، علی رضا بعد خداحافظی با من میره ساندویچی تا ساندویچ بخور، تو ماشین مشغور همبرگر خوردن بوده که از تو اینه رو به روییش میبینه کسی پشت ماشینش نشسته مثل مومیایی گردنش کجه داره نگاه علی رضا میکنه و علی رضا از ترس بیهوش میشه ، صاحب همبرگیه میبینتش و زنگ میزنه به پدرش چون همسایه همدیگه هستن، علی رضا بعد چند هفته خوب شد ولی من همش تو این فکرم چرا هر بار یکی از ما باید اونو میدید...

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 132 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
هادی 8:08 - 1395/3/18
عالی بود حسام میگم ادامه مطلب رو چرا نمیشه خوند؟
پاسخ : خخخخ عضو شوید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)