close
چت روم
ارسالی از شهلا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از شهلا


سلام دوستان خوبم شاید تعجب کنید یا باور نکنید اما شاید به خاطر پدربزرگم که با ازمابهترون در ارتباط بوده باشه که از کودکی هم من و هم برادرم با ماوراء طبیعه در ارتباطیم البته به این معنا که بیشتر وقتها چیزهاییم میبینیم یا واسمون پیش میاد مثل مادرم،،،چند سال پیش به علت مشکلاتی مجبور شدیم واسه یکسال توی خونه قدیمی خاله مادرم تو سیندخت زندگی کنیم خونه ای که مال قبل انقلاب بود و زیرزمین دخمه مانندی که با پله های زیادی بیشتر شبیه قتلگاه بود تا زیرزمین، اونجا بود که بیشترین اتفاقات واسه ما افتاد من اون دوران دانشجوی اصفهان بودم و یکی از شبها که به تهران برگشتم دیدم که کسی خونه نیست مادرم پیش مادربزرگم مونده بود و برادرم مسافرت بود و چون نمیدونستن من میام کسی نبود جز خودم بعد خوردن شام چون خسته بودم رفتم یه دوش گرفتم که بعد برم بخوابم اینم بگم که تو این خوته دختر عموی خاله مادرم تو 18 سالگیش توی همین حموم خودکشی کرده بوده و امکان نداشت که تو حموم متوجه حضور کسی نشی انگار کسی نگاهت میکنه و معذب میشدی،اما حس بدی ازش نمیگرفتی،اون شب بعد حمام اومدم روی تخت مادرم خوابیدم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم کسی اومده روی تخت و پشتم دراز کشیده ازاونجایی که بارها برخورد داشتم میتونم بگم که جزو دخترهای شجاع محسوب میشم واسه همین به روی خودم نیاوردم و حتی چشمامو باز نکردم چون میدونستم که این خونه به گفته مادرم یه دریچه به دنیای ناشناخته است، اما ابنکه من به روی خودم نیاوردم اوضاع رو بدتر کرد چون اون موجود بهم خیلی نزدیک شد و از پشت محکم بغلم کرد حسابی جا خورده بودم اما تصمیم گرفتم که خیلی اروم بلند شم واز اطاق برم بیرون واسه همین سعی کردم خیلی اروم سرم رو بلند کنم که یهو اون موجود با تمام قدرتش موهای پشت سرم رو گرفت و سرم رو که از روی بالش بلند شده بود محکم کوبید روی بالش ،،،نفهمیدم چطور و چجوری اما عین فنر از جام پریدم و به خودم که اومدم دیدم بیرون اطاقم بدنم میلرزید و قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون ، صدای کاملا واضح و خفه ای رو میشنیدم که میخندید،گوشهامو گرفتم به صداها و حرکتهایی که اطرافم بود توجه ای نکردم و روی مبل دراز کشیدم تا صبح شد و مادرم اومد ماجرارو که شنید گفت که چندشب پیش از اطاقش صدای شدید و بلندی رو میشنوه از اطاق برادم و وقتی که میره به اطاق برادرم میبینه که تخت داره تکون میخوره و انگار کسی زیر تخت هست و داره با پاهاش میزنه به زیر تخت و برادرم هم توی خواب سنگینی و داره ناله میکنه ازونجایی که نصفه شب بوده مادرم سریع چراغو روشن میکنه و زیر تخت رو نگاه میکنه و اونموقع بوده که پیرمرد بسیار وحشتناکی رو میبینه که چشمهای تمام سفیده ومچاله زیر تخت دراز کشیده وناخنهای بلند و خنده ای ترسناک روی صورت سوخته مانندش و ناگهان غیب میشه مادرم که سرش رو بلند میکنه میبینه برادرم بیدار شده و با وحشت مادرم رو نگاه میکنه...داستان مادرم رو هم از برخورد خودش با چندین موجود عجیب رو دفعه بعد واستون میگم ببخشید طولانی شد...

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 100 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 3:00 - 1395/3/19
خدایا خودت بهمون رحم کن
پاسخ : چرا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)