close
چت روم
ارسالی از علیرضا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از علیرضا


اتفاقاتی که میخوام بهتون بگم به قرانی که هر روز میخونمش و به خدایی که هرروز عبادتش میکنم واقعیه.زمانی که ۱۰ سالم بود یه روزی مادرم غروب رفت حموم و وقتی اومد بیرون یکم بیحال بود بعد از اون هر وقت من میرفتم حموم و میومدم بیرون بیهوش میشدم زمانی که رفتیم پیش یه دعا نویس بهمون گفتن که جن ساکن بدنمون شده چون مادرم غروب رفته بود حموم و منم چون بهش خیلی وابسته بودم هر دومون جن ساکن بدنمون شد خلاصه برامون دعا آماده کردن و ما همراهمون داشتیم تا بعد از ۳ ماه که دیگه کامل از بدنم رفته بود.به دوران ۱۴ سالگی که رسیدم احساس میکردم جن ها همیشه مراقب من هستن و میخوان حالمو بگیرن.ما دم ورودی اتاق پذیرایی یه کاشی داریم که وقتی روش پا میزاریم صدا میده.یه شب تا ساعت ۳ بیدار بودم که یه دفعه صدای اون کاشیه رو شنیدم خیلی ترسیدم اما به روی خودم نیوردم فکر کردم خیالاتی شدم.از اون اوقات به بعد احساس میکردم شب ها که بیدارم کسی پشتمه و داره به گوشیم نگاه میکنه.امروزم که رفتم حموم بابام گفت من میرم مسجد من تنها تو حموم بودم ساعت ۶ عصر بود.بعد از ۵ دقیقه صدای در هال رو شنیدم فکر کردم زن داداشم اومده بعدش همش صدای کسی رو میشنیدم که دائماً موزیک زمزمه میکنه فکر کردم زن داداشمه بعد از اینکه اومدم بیرون دیدم کسی نیست اینجا دیگه واقعا ترسیدم چون دیگه جن ها بهم هشدار دادن خدا میدونه اگر چند دقیقه بیشتر تو حموم میموندم چه بلایی سرم میوردن.به هر حال دوستان این ها مسائل جدی هستن هیچوقت جن ها رو اذیت نکنید چون خیلی پشیمون میشید

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 43 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)