close
چت روم
اتوبوس...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
اتوبوس...


سلام اسمم امیده داستانی که تعریف میکنم کاملا واقعیه مربوط به زمانیه که سرباز بودم برای مرخصی عید داشتم به خونه میومدم که بین راه اتوبوسمون خراب شد و مجبور شدیم بمونیم تا درست بشه چند ساعتی رو تو جاده مونده بودیم و حتی ی ماشین هم از اون جاده عبور نکرده بود کم کم هوا تاریک شده بود تصمیم گرفتیم شب رو تو اتوبوس بمونیم و صبح حرکت کنیم منم تصمیم گرفتم یکم اون اطراف قدم بزنم سیگارمو روشن کردم و شروع کردم به قدم زدن و بدون اینکه متوجه بشم چقدر از اتوبوس دور شدم راه میرفتم خواستم سیگار دوممو روشن کنم دست کردم تو جیبم و فندکمو در اوردم که یهو تماس محکم دستی رو احساس کردم که محکم خورد به دستم و باعث شد فندک از دستم بیفته چند ثانیه با تعجب و البته ترس به اطرافم نگاه کردم تازه متوجه شدم که چقدر از اتوبوس دور شدم هوا هم به قدری تاریک بود که به راحتی نمیشد جایی رو دید خم شدم تا شاید با لمس کردن بتونم فندکمو پیدا کنم اما همین که دستمو روی زمین گذاشتم متوجه جسم گرمی زیر دستم شدم از ترس دستمو کشیدم و سرمو بالا اوردم و متوجه چشم های یه موجودی مثل سگ رو به روی خودم شدم که داشت بهم نگاه میکرد اما چون هوا تاریک بود نمیتونستم چهرشو کامل ببینم که از این بابت شانس اوردم بیخیال فندک شدم و به سمت اتوبوس دویدم به محض رسیدن یه جسم فلزی مکعب شکل جلوی پام پرت شد بهش نگاه کردم و دیدم فندک خودمه ورش داشتم و سوار اتوبوس شدم اون شب تا صبح بیدار بودم هنوز هم نمیدونم اون اتفاق واسه چی افتاد ولی جای شکرش باقیه که دیگه تکرار نشد

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 79 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)