close
چت روم
اسب من
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
اسب من


سلام من الهام هستم 17 سالم هست عموی من دو تا اسب داشت که بچه زاییده بودن عموم چون بچه نداشت منو دعوت کرد روستاش تا اسبشون رو ببینم اگه خواستم بردارم به خودم چون من عاشق اسبم، اسب رو دیدم سفید رنگ بود چون دخترونه بود برداشتم برای خودم چند هفته ای اونجا موندیم، و کمر بند اسب گزاشته بودم براش تا بشینم روش چون من کوچیک بودم اونموقع 15 سالم و هیکل ریزی داشتم، هر روز باهاش تو باغ گشت میزدم خیلی لحظه های خوبی بود هنوزم اسبم رو دارم ولی بزرگ شده هنوزم خونه عموم ایناس گاهی سر بهش میزنم، زمانی که اسبم کوچولو بود من یک شب که تو باغ عموم بودم شب بود رفتم تو مکانی که اسب هارو نگهداری میکردن وقتی وارد مکان میشدیم اسب ها رو به پشت بودن یعنی ما از پشت روشون میرفتیم طرفشون، من رفتم ببینم اسبم در چه حاله چون حوصلمم سر رفته بود، دیدم صدا اسب میاد رفتم نگاه کردم دختری رو دیدم رو اسبم نشسته و داره خودشو جلو عقب میکنه لباس سفیدی هم پوشیده بود و کچل بود و اسبم رو اذیت میکرد من جیغ زدم و فرار کردم ، عموم اینا اومدن ببینن چی شده اسبم رو دیدن که رو بغل چشمش خش افتاده مثل چنگ...

موضوعات: داستان جن ,
[ دوشنبه 17 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)