close
چت روم
محله قدیمی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
محله قدیمی


مادرم همیشه میگفت وقتی میرم بیرون بسم الله بگم چون ما تو محله ی قدیمی و خلوت زندگی میکردیم و خیلیم تاکید میکرد منم چون هر شب بیرون میرفتم بسم الله میگفتم ولی من دلیلش رو نفهمیدم هرچی از مادرم می‌پرسیدم میگفت دزد و قلدر زیاده اذیتت میکنن ولی من میدونستم قضیه جن و این چیزاس، خیلی تو فکرش میرفتم ی شب دوستم عادل اومد پیشم ساعت دوازده شب بود بهم گفت بیا تو محل اتیش زدم حال میده هوا هم سرد بود خدایی میچسبید مادرم مانعم شد ولی با اسرار منو دوستم گزاشت کمی برم تو محله، فقط منو عادل بودیم و حرف میزدیم بلوتوث بازی، چند نفر اومدن با کاپشن و شلوار برزنت زشت بودن اومدن کنار اتیش نشستن و دستشونو گرم میکردم و منو دوستم رو نگاه میکردن و نیش خند میزدن ، منو دوستم کمی میترسیدیم بلند شدن و بساط اتیشمونو خراب کردن و رفتن دوستم فوششون داد اون ها دوتاشون دوستم رو گرفتن زیر شوت و لگد منم فرار کردم چون پانزده سالم بیشتر نبود رفتم تو کوچه ای که کسی نمی رفت ایستادم یواشکی نگاه دوستم میکردم اونا ولش کردن رفتن خواستم برم پیشش یکی شونم رو از پشت گرفت سریع رومو برگردوندم سایه ای رو دیدم خاکستری رنگ دودمانند سریع خودمو رها کردم رفتم طرف دوستم بلندش کردم گفتم بریم خونه تو راه خونه بودیم همه جا تاریک چون محلمون چراغ نداشت جلو در خونمون همون سایه رو دیدم و به عادل گفتم بدو فقط، اون شب رفتم خونه دوستم خوابیدم و خداروشکر دیگه اونو ندیدم و همیشه بسم الله می‌گفتم و میگم

موضوعات: داستان جن ,
[ دوشنبه 17 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 61 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)