close
چت روم
ارسالی از داداش محمد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از داداش محمد


پدربزرگم میگفت تو روستاشون چند تا سگ نگهبان داشتن هرشب پارس میزدن ولی وقتی میرفته پیششون خبری نبود تا چند مدتی این کار ادامه داد پدربزرگم تصمیم گرفت یک شب پشت درخت قایم شه ببینه چه خبره میفهمه چند تا موجود بد ریخت میان سگ هارو میزنن و فرار میکردن پدربزرگم برای اینکه سگ ها اذیت نشن سگ رو میبره داخل ولی بعد اذیت خودشونو و زنش میکردن مثلا وسایل های خونه رو به هم میزدن و صدا در میوردن صدای عروسی صدای عجیب غریب پدر بزرگم خسته میشه و چون نترس بوده بازم شب بیداز میمونه تو باغش میره و میشینه بعد مدتی کم همون موجود هارو میبینه که با دو دارن طرف پدربزرگم میان پدربزرگم چون چوب دستش بوده بلند میشه ولی اونا پدربزرگم رو میزنن و نمیزارن از جاش بلند شه پدربزرگمم از شدت درد خوابش میرفته و صبح زنش میبینه کل بدنش کوفته شده و ورم کرده ...

موضوعات: داستان جن ,
برچسب ها: داستان جن ,
[ یکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 46 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)