close
چت روم
ارسالیی جدید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالیی جدید


سلام میخوام کل اتفاق هایی که برام افتاده رو بهتون بگم خیلی چیزا دیدم که اولین چیز تو خونه قدیمیمون بود من نه سالم بود و هر شب تو اتاقی میخوابیدیم خانوادگی و من بغل مادرم میخوابیدم من از خواب بیدار شدم درست خوب یادمه با این که خیلی میگذره از اون موضوع بلند شدم از جام میز تلویزیون درست پشت من قرار داشت بعد صدایی رو شنیدم که میگه پاشو برو بخواب پاشو ، من میدونستم صدا از پشت میز تلویزیونه بخاطر همین جرعت نکردم برم صداش بلند و کلفت بود انگار از بلندگو صداش میومد، صبح بعدش از پدرم پرسیدم دیشب صدایی میومد تو بودی؟ گفت اره خواستم اذیتت کنم ولی بعد ها فهمیدم برای اینکه نترسم اینجور گفته، درست چند هفته بعدش تو حال میخوابیدیم چون هوا گرم بود تو یک اتاق نمیشد رو به روی من که میخوابیدم انباری بود که چراغ نداشت و همیشه تاریک بود اینم مثل دفعه قبلی از خواب بیدار شدم متوجه شدم سایه ای رو به روی در انباری ایستاده، این گذشت تا اینکه من بزرگ شدم و تو محله ول بودم، من همیشه فوتبال بازی میکردم که یکی از دوستام که کم میدیدمش فوتبالش هم خوب بود اومد چند دقیقه ای باهامون بازی کرد و رفت خواستم مانعش شم تا بمونه با ما بازی کنه ولی فرار کرد منم دویدم تا بگیرمش ولی رسید تو خونش در بست، منم از کوچه بغلیش خواستم برگردم طرف دوستام که یک چیز دود مانندی دیدم که داره ایتیس ایتیس میکنه یعنی بریک میزنه و میرقصه کلش سرخ مانند بود مثل ماهی کله سرخ و بدنش سفید مانند من با خونسردی رد شدم به دوستام گفتم ولی باور نکردن و میخندیدن مسخره میکردن، تا اینکه خونمون رو عوض کردیم رفتیم طرف دیگه که اونجا نه دوستی بود نه چیزی، چند شب اول به خوبی گذشت تا اینکه مرغ عشق خریدیم، دوتا ماده زرد رنگ بعد اون اتفاق های عجیبی افتاد اولین روزش این بود که منو برادرم از بازار برگشته بودیم تو خونه بودیم که داداشم متوجه شد در اتاق داره باز و بسته میشه ما فک کردیم از باده، ولی باد نمیومد تا اتفاق بعدی من تو اتاق داشتم تو نت میگشتم متوجه شدم مانیتور کامپیوتر روشن شد منم گفتم شاید مال خودشه این اتفاق چند بار افتاد، ولی توجهی نمیکردم تا اینکه یک شب خواستم تو اتاق برم چراغ هم خاموش بود و همه تو حال بودن متوجه شدم اسپیکر سیستم روشن شد ، این بار تعجب کردم دونستم عادی نیست بعد صفحع کلید یا همون کیبورد رو دیدم که داره صدا میاد ازش انگار دارن تایپ میکنن، بعدش من سریع با ترس رفتم تو حال بیخیال شدم باز، تا یک صبح که مثل همیشه تو نت بودم داداشم هم اونور حال خوابیده بود رو دیدم که یک موجودی خمیده رو داداشمه رنگش قهوه ای بود و لاک داشت مثل لاکپشت و توجهی نکردم و غیب شد بعد من یک شب میخواستم برم مغازه، محل جدیدمون مغازش نزدیکه فقط کافیه بری تو کوچه از چند تا درخت رد کنی یک شب مهمون داشتیم منم خواستم برم چیزی بخرم متوجه یک سفیدپوشی شدم که رو زمین مثل سر سفره نشسته بدو بدو برگشتم خونه، این چیزهایی بود که به من رخ داده امیدوارم خوشتون بیاد

موضوعات: داستان جن ,
[ یکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 38 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)