close
چت روم
داستان جن:حیاط
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن:حیاط


سلام میخوام داستان خودم رو بهتون بگم ترسناک نیست ولی اتفاقه دیگه... خب اتفاق از جایی شروع شد که من با جن اشنا شدم یعنی همش تو فکرش بودم، ما یک حیاطی داریم پشت خونمون که یک درخت قدیمی توش هست، من هر شب میرفتم اونجا و هندزفری تو گوشم و اهنگ گوش میدادم ولی منتظر بودم چیزی ببینم، حیاط تاریک بود چراغ نداشت چون کسی اون طرف نمیرفت، داشتم ، قبل ماجرا بگم که ما تو حیاط زیاد موش داشتیم، خب یک چند هفته ای گذشت و من مثل هرشب رفتم تو حیاط اهنگ گوش میکردم ولی اون شب فرق میکرد چون کسی خونه نبود رفته بودن شب بازار، منم کمی ترس داشتم با اینکه قبلا نمیترسیدم نیم ساعتی گذشت که با اهنگی تو گوشم بود صدای پیس پیس موش رو شنیدم اهنگ رو قطع کردم، صدا واضح تر میشد و صدای موش بلند تر نور زدم دیدم گوشه ی دیوار یک سایه ای اونجا وایساده و داره میلرزه برای اولین بار خیلی ترسیدم سریع دویدم به طرف خونه و از خونه رفتم بیرون پیش دوستم، ولی خیلی برام ترسناک اور بود تعریفش که ترس نداره با سپاس ممنون میشم داستان منو بزاری تو وبلاگت

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 99 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)