close
چت روم
ارسالی از طرف محمد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از طرف محمد


اسم من محمده و ۱۹ سالمه. راستش من از اون پسرای تخس و کله شقم که کلا خباثت از سر و روم میباره!😅 توی فامیل و دوست و اشنا به ترسوندن و اذیت کاری و خباثت معروفم!😝 راستش من خیلی از این جور مسائل خوشم میاد . حتی به صورت حرفه ای هم دنبال موکل و احضار روح و...رفتم !!!با این که چند بار هم بختک افتاده روم و این موارد برام پیش اومده اما هنوزم پیگیرم!!! اون موقع ها که تازه پیج های رسمی لاین مشهور شده بود؛من یه پیج داشتم تو این بین دختری رو دیدم که ۱۶ سالش بود و با اجنه رل زده بود؛پسری رو هم دیدم که ۲۰ سالش بود و مثل چی از این چیزا میترسید!! خلاصه! قبل از اون اتفاق یه چند بازی شده بود که به پست اجنه بخورم؛طوری که حتی با چند تا از افراد دوست اشنا هم سره کله شق بازی هام اجنه رو دیدیم!!!! مثلا وقتی میرفتیم خونه عمه ام میگفتم پاشید بریم این قبرستون پشت خونه...! البته اگه بخوام اونارو بگم خیلی طولانی میشه ؛ سعی میکنم اونارو بعدا بگم!!! اون زمان من کنکوری بودم و حسابی مشغول درس؛چون نمونه دولتی میخوندم خیر سرم و ازم توقع میرفت! داستان اصلی مال وقتیه که من نزدیک کنکور بودم و برای سنگ تموم گذاشتن؛از خانواده خواستم که برن مسافرت و من درسمو بخونم... اون اواخر هم خیلی شده بود که این اتفاقا برام بیافته... یه شب که تا ساعت ۲ داشتم فیزیک پیش میخوندم؛دیگه بیخیال شدم و خواستم بخوابم. رفتم سره جام و اماده شدم برای خوابیدن...ولی چه خوابیدنی! ما جلوی خونمون یه فضای سبز هشت-ده متریه بعد میخوره به خیابون؛برا همین هم ما یه عالمه درخت و گل و...جلوی درمون کاشتیم که از پنجره های پذیرایی ؛شاخه های بالای درختامعلومه و شبایی که ماه کامل باشه میشه مثل جلوه های ویژه ی فیلما ؛جوری که سایه ی درختا میافته تو پذیرایی و خلاصه خیلی ترسناک میشه! دوستانی که ساکن شمال کشور هستن حتما "ونگ زن " رو میشناسن...یه پیرزنه که ادمو به اسم کوچیک صدا میکنه.... اونشب تصمیم گرفتم توی حال بخوابم جلوی تی وی... وقتی اماده شدم برم بخوابم بعد از چند دقیقه شنیدم یه صدایی از توی اتاق داره منو به اسم کوچیک صدا میزنه...زیاد بهش اهمیت ندادم...چون خیلی درمورد اینا خونده بودم یه جورایی برام عادی بود و تقربیا میدونستم با چی سر و کار دارم... بیخیال شدم و سعی کردم بخوابم؛تا یه کم چشمام گرم شد دوباره همون صدا بلند شد که صدای یه پیر زن بود که هی میگفت محمد؟ محمد؟ جوری بود که انگار میخواست جوابشو بدم... خودمو زدم به اون راه و سرمو فشار دادم تو بالشت تا خوابم ببره... بازم یه کم که چشمام گرم شد؛سنگینی یه نگاه رو احساس کردم؛چند ثانیه نگذشته بود که یهو احساس کردم بختک افتاده روم؛ولی این دفعه عادی نبود...یه چیزی مچ دست و پامو گرفته بود و محکم فشار میداد به زمین؛جوری که واقعا دردش داشت اذیتم میکرد؛نفسم بند اومده بود و لال شده بودم...بعد حس کردم یه دست که انگشت های نسبتا بلندی داشت؛دست کرد لای موهام و سرم رو کشید عقب؛جوری که از روی بالشت افتاد تقریبا...حدودا یکی دو دقیقه تو همین حالت بودم و نمیتونستم حرف بزنم؛ولی برام خیلی عجیب بود چرا اونقدی که باید نترسیده بودم! یهو به خودم اومدم و شروع کردم به ذکر و بسم الله گفتن ....با این که اون حس سنگینی رفع شد؛اما تا چند دقیقه نمیتونستم تکون بخورم... وقتی حالم بهتر شد سریع پاشدم چراغ هارو روشن کردم و نشستم روی مبل...مچ هام خیلی درد میکرد واسه همون به مچ دست و پام نگاه کردم که دیدم قرمز شده؛جوری که کاملا معلوم بود محکم فشارش دادن.... حالم خوب نبود اصلا...پاشدم یه لیوان اب خوردم و تی وی رو روشن کردم....بعد پاشدم و با اینکه میترسیدم رفتم توی اینه خودمو نگاه کردم...رنگم پریده بود و چشمام دو دو میزد! به موهام نگاه کردم؛من چون معمولا موهامو اتو میکشم خیلی بلند میشه...وقتی نگاه کردم دیدم قشنگ جای چهار تا انگشت روی موهام هست طوری که انگار یکی دست کرده لای موهام.... به هر بدبختی ای که بود ساعت ۶-۷ صبح خوابیدم و ساعت ۱۱ و خورده ای￿بیدار شدم...زنگ زدم به مادرم و گفتم که امروز برگردین...شب حدودا ی ساعت ۱۰ رسیدن و با دیدن قیافه ی من جا خوردن؛منم چون میخواستم اون لحظه نگران نشن چیزی نگفتم...اما اون چند شبی هم که تا کنکور مونده بود رو نتونستم بخوابم و شب کنکور هم تا صبح تو خواب داد زدم و حالم خیلی بد بود ....خلاصه کنکور رو خراب کردم و رتبه ام شد هفت هزار و نهصد... بعد از اون جریان اوضاع روحیم زیاد خوب نبود و یه ماهی این چیزارو تعطیل کردم!!!! اما متاسفانه بنده تخس تر از اونی ام که با این چیزا بیخیال این جور داستانا بشم!!!! بازم افتادم تو خطش ولی میترسم یهو بازم از اون اتفاق بیافته...شرمنده که طولانی شد. میدونم ترسناک نبود؛اما خب یه داستانی بود.

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 58 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 23:05 - 1395/3/14
مریضه که دوباره میخواد دست به این کارا بزنه

رعنا 15:49 - 1395/3/14
انگار هنوز نمیخواد دست از سر این کارا برداره خخخ
ولی داستانش خیلی جالب بود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)