close
چت روم
نوحه خوانی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
نوحه خوانی


اين داستان هم مربوط به همون ده هستش كه يكى از اهالى روستا شب از سره كار برميگشته كه البته اين تو مراسمايه ختم هم نوحه ميخونده تو راه ميبينه يه نفر بايه لباسه بلنده سفيد اومد سمتش و بهش گفت يكى از بستگانه ما مرده تو بامن بيا كه تو مراسممون نوحه بخونى اينم نگاه ميكنه ب پاهاش كه ميبينه سم داره و ميترسه اون مرد هم كه فهميده بوده اين ترسيده بهش ميگه نترس مطمئن باش اسيبى نميبينى اونم ميره باهاش تو بيابون اونجام همه پاهاشون سم بوده و باهر سختى بوده مراسمو تموم ميكنه همون مرد هم ازش تشكر ميكنه و ميگه برو خونت اونم ميره ميبينه كه يه كوزه بزرگ پر از سكه طلا تو خونس ب زنو بچه هاش ميگه اين چيه ميگن كه اين پشته در بوده يكى در زده و اينا باز كردن ديدن اين كوزه جلو دره ولى كسى نبوده

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 65 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)