close
چت روم
کوه...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
کوه...


یه شب با جمع دوستامون رفته بودیم کن سولقان تو ارتفاعات کوه های تهران یه پاتوقی اونجا داریم که همیشه میریم اونجا که حالت دره ماننده بغل رود خونست. تقریباً 7 نفر بودیم. طبق معمول بساط عرق و مزه های کنارش به راه بود. گرم بگو بخند بودیم که صدای ریزش سنگ اومد.... چند بار این اتفاق تکرار شد تا اینکه متوجه شدیم کار یکی از بچه هاست که داره سنگ میندازه کلی فحشش دادیم و ازش خواستیم دیگه این کارو تکرار نکنه فازمونو خراب نکنه.... بعد تقریباً 2یا3دقیقه دوباره اون اتفاق افتاد و همه نگاه ها به سمت اون دوستمون رفت اما اون با قاطعیت مسئله رو رد میکرد و میگفت که کار اون نیست... سرگرم بحث باهاش بودیم که این مسخره بازیاشو جمع کنه که یه دفعه من بالای صخره ها متوجه حضور دونفر شدم مثل سایه بودن اصلا واضح نبود که چه شکلی هستن تا به دوستام بگم خزیدن پشت سنگ بزرگی که روش وایساده بودن همه نگاه ها حالا زوم بود به اون بالا ریزش سنگ هم همچنان ادامه داشت.... اما نکته عجیبش این بود که درحال جا به جایی بود. یعنی یه سری از وسط میریخت یه سری از چپ یه سری از راست انگار که کسی با وسواس خاصی داره سنگ میریزه اما ما 7 نفر هیچ کسی رو نمیدیدیم نمیشد که کسی باشه و همه ندیده باشنش فلش گوشی هارو روشن کردیم دره ای که توش بودیم تاریک تاریک بود اما با فلش های گوشی های ما روشن شده بود ولی بازم کسی جز ما اونجا نبود پس چرا سنگ ها اونم با اون نظم مشغول ریزش بود. اما یه چیز عجیب تر اون دوتا سایه ای که پشت سنگ قایم شده بودن. به طرز عجیبی از اطراف اون سنگ بزرگ دستو پاشونو بیرون میاوردن و تو میبردن انگار که با ما قصد شوخی داشته باشن. ما هم عربده زدیم و تهدیدشون کردیم که هرچه زودتر به این مسخره بازی خاتمه بدن وگرنه.... اما انگار اصلا صدای مارو نمیشنیدن....من جلو بقیه بودم زیرمون زیر انداز بود بساط چیپس و پفک پهن بود همه نشسته بودیم قبل از شروع این ماجرا ها اما وقتی برگشتم پشتو دیدم متوجه شدم دوستام همه نیم خیز شدن واسه فرار و جالبه همه نگاه ها بالا به سمت اون صخره و سایه های وحشتناک اطرافش بود. منم بلند شدم خیلی ترسیده بودم تند تند به سمت بالای دره رفتیم بعدا همه به این مسئله اذعان کردن که چیز عجیبی موقع فرار کردن اونارو هل میداده دقیقاً همون حس رو منم داشتم. یه چیزی موقع فرار داشت همه مارو هل میداد قشنگ حسش میکردم.... وقتی رسیدیم بالای دره کنار ماشینا یه دفعه یادمان افتاد که وسایل پایین جا مونده حالا کی میخاد اونارو بیاره من داوطلب شدم که برگردم پایین دره اما گفتم یه نفرم با من بیاد که تنها نباشم.... برگشتیم به اونجا اما این بار دونفر بودیم به جای هفت نفر بین راه هم هراز گاهی دوستامون از بالا دره صدامون میکردن که مطمئن بشن حالمون خوبه و ما هم هربار بلند داد میزدیم و جواب میدادیم مارو اینجا ول نکنید برید. ساعت دیگه تقریباً 1 صبح شده بود. وقتی داشتیم زیر انداز رو جمع میکردیم یه دفعه یه گربه در حالی که کمرشو داده بود بالا اومد از کنارمون رد شد اما نکته غیر عادی نگاهش بود نه تنها از ما نترسیده بود بلکه دقیقا تو چشمام زل زده بود و من حتی میتونستم حس کنم که هر لحظه احتمال داره زبون باز کنه بگه گورتونو گم کنید یعنی از نگاهش میشد اینو فهمید...... خلاصه اون شب ما اساسی ترسیده بودیم....

[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 90 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)