close
چت روم
بیگناه بودم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
بیگناه بودم


من هر چندوقت یکبار با خانوادم میریم قبرستان بی بی سکینه که حومه کرج قرار داره. بیشتر اقوام ما اونجا هستن.بعضی از قسمت هاش خلوته و آدم حس تنهایی میکنه. یک بار رفته بودیم خونه داییم که نزدیک بی بی سکینه هست.من خودم تنهایی رفتم.دلم گرفته بود دوست داشتم سر همه قبرا برم.بعضی قبرا شلوغ بود.هوا کمی گرم بود.ساعت تقریبا 3 بعدظهر میشد.کمی دور شده بودم نزدیک انتهای قبرستون.نشستم تا فاتحه بفرستم.همینکه شروع کردم صدای گریه اومد! راستش توجه نکردم خوب تو قبرستون یه چیز عادی بود.صدا بلند شد و صدا شبیه صدای یه دختر بود! یه لحظه برگشتم چیزی ندیدم بلند شدم با دقت نگاه کردم.غیر ازچند نفر که خیلی دور بودن هیچکس نبود!! کمی ترسیدم.قبرهای اطرافو نگاه کردم.سه تا قبر اونورتر یه دختر بچه دفن شده بود! نشستم شروع کردم و فاتحه خوندم.میخواستم برم که باز صدا شنیدم!این دفعه سریع به سمت صدا برگشتم با تعجب دیدم یه دختر روی قبر ایستاده!!!پام به یه قبر گیر کرد خوردم زمین میخواستم فرار کنم.اما پام درد گرفت.نشستم سرمو بلند کردم دیدم کسی نیست!به سختی بلند شدم راه افتادم که برم که یه صدای ضعیف شنیدم! خوب گوش کردم صدا میگفت من بیگناه بودم من بیگناه بودم.!!!!برگشتم پیش اون قبر دستی به قبر کشیدم انواع احساسو داشتم ترس غم تعجب. براش دعا خوندم دلم براش سوخت.قرآن خوندم.بعد بلند شدمو رفتم.

[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 94 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)