close
چت روم
.اسب
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
.اسب


پدربزرگم تعریف میکنه که حول و حوش چهل سال پیش دو نفر از اهالی ده که آرد مورد نیاز روستا رو از شهر می آوردن و همیشه صبح زود راه می افتادن ،به دلیل مشغله و کارهای روستا با هشت الاغ و قاطر ظهر راهی شهر می شوند ، بعد از خرید آرد ، کیسه های آرد رو به دواب ها بار میزنند ، موقع برگشت به روستا به دلیل مسیر طولانی و فصل پاییز که آفتاب زود غروب می کنه می خورن به شب ، شب پاییزی و مهتابی بوده و با نور ماه و فانوس می تونستن مسیر رو ببینند ، تو یکی از دره های بین راهی پر از درختان بلند ، ناگهان اسب قرمز رنگ بدون زین می بینند که جلوی مسیرشان ایستاده ، این اولین بار بود که تو اون مسیرو اون موقع شب چنین اسبی رو می دیدند.... زمانی که الاغ ها و قاطرها این اسب رو می بینند از ترس به لرزه می افتند و دور هم جمع می شوند! ناگهان اسب هجوم آورده و کیسه های آرد رو یکی یکی از پشت الاغ ها و قاطر ها برداشته و به اطراف پرت می کند... آن دو نفر می گفتند که هر چه با سنگ و چوب به اسب می زدیم انگار نه انگار ، هیچ تاثیری نداشت و نمی توانستند جلوشو بگیرند . بعد اینکه اسب همه ی کیسه ها رو پایین پرت کرد با سرعت از محل دور شد... با هزار زحمت و مکافات یک ساعتی طول کشید تا دوباره کیسه ها رو بار بزنن و به مسیرشان ادامه میدن ولی هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که باز همان اسب جلویشان سبز می شود، دوباره الاغ و قاطرها از ترس به لرزه افتاده و یکجا جمع می شوند و باز هم اسب هجوم آورده و کیسه ها رو یکی یکی پرت می کند پایین ، جای تعجب بود که الاغ ها و قاطرها از ترس یک جا میخکوب شده بودند و نمی تونستن فرار کنند و هر چه با سنگ و چوب به اسب می زدن فایده ای نداشت. باز هم بعد اینکه همه ی کیسه ها رو پایین پرت کرد با سرعت از محل دور شد... می گفت بعد رفتن اسب ، باز کیسه ها رو بار زده و به مسیرشان ادامه می دهند ... ولی بعد از مدتی باز هم همان اسب جلویشان سبز می شود .... این بار یکی از آن دو نفر با صدای بلند داد می زند حیوان چه می خواهی ! چرا اذیت می کنی! و از این حرفا... می گفت اسب غیرعادی بود و گوشهایش را تیز کرده و مثل یک انسان به دقت گوش می داد! بعد این حرفا این بار اسب برگشته و آرام آرام دور شده ... ولی اینها از ترسشان که ممکنه اسب باز هجوم بیاره، نصف شب تا صبح همان جا آتش روشن می کنن و تا وقتی هوا روشن بشه نوبتی نگهبانی میدن . بعد چند ساعت نزدیکای صبح هوا گرگ و میش بود که دوباره باز همان اسب پیداش میشه ولی برخلاف دفعات قبلی که سرحال بود این بار خسته نشون میداد، شیهه می کشه و با سرعت دور میشه... صبح از تمامی اهالی روستاهای اطراف پرس و جو می کنن ولی کسی چنین اسبی نداشته و تابحال ندیده بود ....با تشکر

[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 77 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)