close
چت روم
داستان جن ارسالی.،
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن ارسالی.،


سلام این داستانی رو که میخوام تعریف کنم واسه پسرداییم اتفاق افتاده وکاملا واقعیه (اززبون پسرداییم) این قضیه برمیگرده به چهارپنج سال پیش زمانی که من ۲۰سالم بودومجردبودم روستای ما ازقدیم به سنگین بودن فضاش معروف بوده وهست طوری که اهالیش بارها جن دیده بودن وبعضیا جن زده شده بودن یاصدای حرف زدناشون ازکناررودخونه میومدولی من میگفتم ایناخرافاته درصورتی که ته دلم میدونستم وجودداره و فقط به خودم دلگرمی میدادم که ترس بهم غلبه نکنه عید بود منم طبق معمول هرسال عیدازتهران میرفتم شمال وتواون روستا بودم خونه ی مادربزرگم نسبت به بقیه خونه ها فاصله ی بیشتری داشت یعنی بقیه خونه ها نزدیک تر به هم بودن اما خونه ی ما دورتراز خونه های روستابود یه جورایی خارج ازروستا بودو بعد خونه مادربزرگم یه قهوه خونه خیلی کوچیک و دوسه تاخونه ی دیگه هم بود اونروز تا غروب با اقوام و دوستان توروستا و خارج ازروستا برای تفریح رفتیم شب برگشتم خونه ی مادربزرگم و شام خوردیم وموقع خواب شد اماهرکاری که کردم خوابم نبرد به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ۱۱ونیم شبه همه خیلی وقت بودکه خوابیده بودن یه قهوه خونه ی کوچیک بعدخونه مادربزرگم بودکه اکثر جوونای روستا میرفتن اونجا وخصوصاتوشبای عید تاصبح مغازه باز بود تصمیم گرفتم هرجورکه شده برم مغازه و تاصبح بمونم اما یکم ترس به دلم افتاد آخه ازخونه تا مغازه یه راه جنگلی بود که همون رودخونه ی وحشتناکم ازکنارش ردمیشد و اون مسیر رو توی روز دلوجرعت میخواست بری اما این فکرا نتونست جلوموبگیره ازیه طرفم غرور جوونی باعث میشد به خودم تلقین کنم این چیزا خرافاته اگه هم چیزی باشه بسم الله...بگی میره خلاصه راهی شدم رسیدم به راه جنگلی ولی واقعا ذهنم رومشغول کرده بودم به چیزای خوب و اصلا تو فکراین چیزانبودم بانور فلش گوشیم تقریبا یک سوم راهورفته بودم که یهو یه نفر اسمم رو صدا کرد من نمیخواستم بشنوم چون آخه چه کسی میتونه این موقع شب تواین مسیر وحشتناک باشه و تازه تواین تاریکی منم شناخته باشه به راهم ادامه دادم دوسه قدم دیگه برداشته بودم که دوباره صدام کرد(محمد!!!)....ترسیده بودم ازطرفی هم ترس باعث شده بود نتونم سرمو بچرخونم ببینم کیه که صدام میکنه اینبارم خودموزدم به نشنیدن وقدم برداشتم کل بدنم میلرزید بازهم وقتی دیدکه دارم میرم اینبار سرم دادزد (ممممححححممممددد!!!)رد صدارو گرفتمو برگشتم سمت رودخونه باورم نمیشد چی میبینم یه مرد(صداش صدای مردبود) باموهای بلند و ژولیده و لباسای کثیفوکهنه که ازبالاتنه لخت بود ولی سینه های بلندوافتاده ای داشت(خیلی بزرگ) بااینکه تاریک بود دقیقا میتونستم اندامش رو ببینم اما چهرش زیادمشخص نبود دیگه داشتم سکته میکردم کل بدنم نبض داشت ضربان قلبم رفته بود بالا همینکه دید نگاش میکنم دستش رو به سمت من به نشونه ی(بیا)دراز کرد اینو که دیدم فرارکردم توی اون مسیر تاریکو جنگلی مثل دیوونه ها می دویدم و زیرلب قرآن میخوندم درحالیکه صدای پاهاشومیشنیدم بانذرونیاز و دعا نزدیک مغازه و دوسه تاخونه ی اطرافش شدم یهو صدای پا قطع شد من دیوونه وارخوشحال بودم که رسیدم به مغازه والان میرم پیش روستایی هاو کمک میخوام اما دقت که کردم دیدم مغازه بستس و همه ی خونه های اطراف لامپاشون خاموشه تازه یادم اومد که امشب عروسیه یکی از اقوام دورمون بوده ومابخاطراینکه باهاشون قهربودیم نرفته بودیم و ازاونجا که توروستای ما اکثرا همه باهم فامیل هستیم مغازه دارو دوسه تاخونه ی اطرافش همه رفته بودن عروسی محکم زدم توسرم نه راه پس داشتم نه پیش تواون خونه ها اگه میرفتم و توحیاطشون میموندم خیلی ترسناک تراز اون مسیرجنگلی بودوازطرفی سگاشون زندم نمیزاشتن بعدازکلی فکروازترس به اینورو اونور نگاه کردن تصمیم گرفتم برگردم خونه یعنی درست باید ازهمونجا که اون جن رو دیدم برمیگشتم دوباره شروع به خوندن همه ی سوره هایی که بلدبودم کردمو دویدم کل مسیر بازم صدای پاش پشت سرم بود مطمئنم که دنبال میومد ازهمون جایی که دیدمش هم بدون چرخوندن سرم ردشدم چون میدونستم پشت سرمه و داره میدوئه تامیتونستم تندتر می دویدم تانزدیکای خونه دنبالم بود ولی همینکه نزدیک شدم صدای پا ونفساش قطع شد رسیدمو جوری خودموپرت کردم توخونه که همه ازترس پاشدن یادمه تایه هفته نمیتونستم حرف بزنم وبالنکنت زبون بزور همه چیزوبه بقیه گفتم حتی غذاهم نمیتونستم درستوحسابی بخورم تااینکه بعد یک هفته خوبه خوب شدم ولی واسم درس عبرت شد که دیگه ازسره غدبازی و غرور ازاین کارا نکنم....

[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 69 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)