close
چت روم
عروسی جنیان و رقص
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
عروسی جنیان و رقص


درزمان های قدیم مردی بود که کارش کشاورزی بود .روزی این مرد برای کارش تا شب بیرون ماند وبعد از پایان کارش بیلش را برروی شانه اش گذاشت وبه سوی خانه حرکت کرد درراه عروسیه کوچکی دیدوازروی سم هایشان متوجه شد که جن هستند و بدون ترس به سمت آنها رفت می دانید چرا نترسید؟!!چون بیلی که برروی شانه اش بود آهنی بود وچون آهن خاصیت مغناطیسی دارد جن نمی تواند سمت آهن بیاید خلاصه بریم سر داست ووقتی به عروسی رسید جن ها به او گفتن اگر برای ما برقسی به تو جایزه می دهیم البته اگر بیلت را بر زمین بگذارید!ومرد گفت نه!من با همین بیل می رقسم خلاصه جن ها قبول کردن ومرد شروع به رقصیدن کردووقتی عروسی تموم شد جن ها مقداری پوست پیاز در جیب جلوی پیرهن مرد ریختن و مرد گفت چی این جایزه من است ویکی از جن ها به او گفت برو خودت می فهمی ومرد وقتی به خانه رسید هرچی پوست پیاز داشت درون چاه ریخت وشب خوابیدووقتی صبح از خواب بلند شد دیدیک قطعه طلا در گوشه ی پیرهنش چسبیده است(شب وقتی مرد پوست پیاز هارا داخل چاه ریخت یک قطعه از پوست پیاز به پیرهن او چسبیده بود)ومرد دودستی بر سر خود کوبید واز کرده خود پشیمان شد.داستان کاملا واقعی

[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 71 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)