close
چت روم
رمان منو دوستانم در تابستان:قسمت اول
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
رمان منو دوستانم در تابستان:قسمت اول


تابستون شروع شده بود و روز اخرین مدرسه تمام...

 

تو راه برگشت به خانه التید به دوستش تانی که دوست دخترش بود گفت بیا بریم کمی بگردیم...

 

تانی قبول کرد و به راه افتادن...

 

در حال گردش بودن که التید چشمش به عکسی که به درختی چسبیده بود افتاد...

 

به تانی گفت بریم ببینیم چیه...

 

رسیدن، دیدن که عکس جنگلی رو نشون دادن که نوشته بود خیلی ترسناکه و کسی جرعت نکرده برود به ان جنگل...

 

التید چون شجاع بود به تانی گفت نظرت چیه برویم به این جنگل؟ تانی کمی ترسید گفت شاید خطرناک باشه بی خیال باشیم بهتره...

 

التید اسرار کرد گفت باید برویم تا اولین نفری باشیم که بدون ترس وارد جنگل شده ایم...

 

تانی با کمی اسرار التید ناچار شد قبول کند...

 

قرار شد صبح روز بعد تانی خواهر کوچولویش که نامش هلین بود رو با خود ببرد به آن جنگل ولی با اینکه کارش درست نبود ولی مجبور بود چون مادرش خونه نبود...

 

روز بعد مثل همیشه التید تو پارک نزدیکیه خونه ی تانی منتظر بود...

 

تانی و هلین حرکت کردن به طرف پارک و رسیدن هلین چون فضول بود و التید رو دید گفت خواهر نگفته بودی مجنون هم داری...

 

التید و تانی خندیدن ، التید خواست هلین رو بغل کنه ولی هلین دستش رو رد کرد و انگار خوشش نمیومد...

 

التید لبخند تلخی زد و گفت بریم...

 

رسیدن به جنگل تاریکی ولی هوا روشن بود بخاطر همین التید و تانی جرعت بیشتری داشتن برای رفتن به جنگل...

 

موقع وارد شدن به جنگل تاریکی هلین دست خواهرش تانی رو گرفت و حس خوبی به آن جنگل نداشت...

 

در حال ورود به جنگل بودن که یکی التید رو صدا زد...

 

التید دید که دوستش و دوست دخترش هم میخواهند بروند به آن جنگل...

 

التید بابت این موضوع خوشحال بود چون تنها نیست دیگه...

 

اسم دوست التید: جیمز و اسم دوست دخترش الن بود...

 

بعد کمی معرفی کردن دوستان باهم حرکت کردن به طرف جنگل...

 

هلین گریه کرد و میگفت میخواد برگرده ولی تانی گفت ما خیلی دور تر از خونه ایم پس یک امروز رو بد بگذرون...

 

هلین گفت من میترسم تانی هلین رو بغل کرد و چیزی نگفت...

 

به جنگل رسیدن دیدن پر از درخت های خشکیده ولی سرسبز این برایشان تعجب آور بود ولی این باعث شد مشتاق تر بشوند..

 

التید و جیمز جلو تر و دختر ها پشت ان ها حرکت میکردن که ناگهان به یک جای زیبایی میرسن پر از درخت های پر میوه...

 

انگار تو باغن دهن باز شده بودن...

 

هلین داد زد و گفت ولم کن میخوام راه برم خودم ولی در اصل دیگه نمیترسید...

 

تانی به هلین گفت مواظب خودت باش هلین گوش نکرد و به طرف هرچیزی که میدید میرفت...

 

التید و جیمز در حال میوه خوردن بودن و میخندیدن ، میگفتن این جنگل تاریکیست یا باغ؟

 

تانی و الن هم در حال میوه جمع کردن در کیف خود شده بودن و حواسشان از هلین دور شده بود...

 

هلین با خود بازی میکرد و میدوید و میدوید...

 

و هی دور تر از بچه ها میشد...

 

ولی بچه ها فقط به فکر میوه و شکم بودن...

 

هلین یک تیله ی بزرگی رو دید که در لبه ی پرتگاه کوچکی وجود داشت...

 

التید متوجه شد و هلین رو صدا زد...

 

گفت هلین نرو طرف پرتگاه...

 

ولی هلین رفت لجبازی کرد...

 

اون تیله سرخ رنگ و روشن رو می خواست و نمیتونست دل بکنه ازش...

 

رسید...

 

تیله رو برداشت که ناگهان از پشت دستی به کمر هلین اصابت کرد ...

 

هلین جیغ زد... 

 

و پرت شد...

 

 

ادامه دارد...

[ پنجشنبه 13 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 43 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)