close
چت روم
هیئت و قبرستان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
هیئت و قبرستان


باسلام این داستان برمیگرده به یک سال پیش که دوستم بهم گفت امشب هیت عذاداری هست میای؟؟؟؟ منم چون شب بیکار بودم گفتم باشه هیتی هم که قرار بود بریم دقیقا کنار قبرستان بود ما رفتیم هیت و بعد از تموم شدن حدود ساعت1 همه برگشتن خونه هاشون و ما متوجه شدیم که کفش دوستم گم شده تا 20دقیقه همه جارو گشتیم ولی پیدا نکردیم صاحب خونه ی هیت که خیلی خسته بود یه جفت کفش به دوستم داد ما اومدیم و از صاحب خونه خداحافظی کردیم هیچ کس تو کوچه نبود چراغ های کوچه هم خاموش بودن فقط یک چراغ انتهایی روشن بود داشتیم برمیگشتیم که متوجه ی یه صدای زوزه مانند از داخل قبرستون شدیم اولش فک کردیم گربه یا سگ هست دوستم کنجکاو شد و رفت داخل قبرستون (بسم الله نگفته بود)من ترسیدم و نرفتم بعد ده دقیقه دیدم که دوستم وحشت زده داره تند تند میاد سمت من. بیچاره خیلی ترسیده بود داشت گریه میکرد گفت بهنام بدو منم که با دیدن اون ترسم بیش تر شد و منم فرار کردم درحین فرار کردن متوجه یه مرد سیاه و چشمای سفید شدم که داشت میومد سمتمون دیگه نزدیک بود بیهوش بشیم حتی جرت داد زدن هم نداشتیم منم چون خونمون دور بود از ترس شب موندم خونه ی دوستم اون تا 10روز نمیتونست حرف بزنه اونو یه روح دنبال کرده بوده. همیشه وقتی تو کوچه یا از کنار قبرستون رد میشین یه بسم الله بگین.

[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 83 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)