close
چت روم
داستان ارسالی از صحرا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از صحرا


سلام اسم من صحرا هستش و۱۵ سالمه وساکن تهران هستم من هیچ وقت به ارواح اعتقاد نداشتم چون هیچ وقت ندیده بودم وهمیشه میگفتم مردم چرا انقدر خرافاتی هستن تا اینکه قرار شده بود ما خونه مون رو عوض کنیم وبه جای دیگری از تهران برویم ما هیچ وقت جاهایی که حیاط داشت نمیرفتیم وهمیشه آپارتمان نشین بودیم ما دنبال خانه میگشتیم تا اینکه یک مجتمع بزرگ پیدا کردیم وبه آنجا رفتیم من ازهمان اول احساس میکردم که همسایه های اینجا یکجورین ولی به روی خودم نیاوردم تا اینکه چنشبی گزشت وما تازه چیدن اسبابمون رو تمام کرده بویم من توی اتاقم خوابیده بودم تا اینکه دیدم صدای پچ پچ میاد البته واضح نبود ومن نمیدونستم چی میگن برای اولین بار ترس واقعی رو از ته قلبم احساس کردم وگرفتم خوابیدم صبح که قرار بود برم باشگاه دوتا بچه رو دیدم که داشتن با هم دعوا میکردن من رفتم تا اونهارو جدا کنم ولی اونا با چشمای خونی انگار یکی چشمهاشون رو در آورده بود من وحشت زده به سمت خانه مان رفتم وبه مادرم گفتم ولی او باور نکرد و گفت چیشده ترسیدی و خواهرم مرا مسخره کرد من هم با عصبانیت رفتم بیرون البته اینم بگم که من کمی هم تنگی نفس دارم واز اسپری استفاده میکنم وقتی که از باشگاه برگشتمسگم را جلوی در دیدم که خوابیده و زوزه میکشد او را بغل کردم تا به خانه ببرم ولی او از من میترسید تا اینکه رسیدیم خونه مون و من اونرو به اتاقم بردم وچون از باشگاه برگشته بودم رفتم حموم تا دوش بگیرم ولی هی احساس میکردم که کس دیگه ایی هم پیشمه ترسیده بودم از حموم اومدم بیرون رفتم تا کمی بخوابم کابوس دیدم وسنگینی رو. روم احساس کردم وقتی پاشدم نفسم گرفت اکسیژنم پیشم نبود یه زنی رو روم دیدم که گلومو گرفته ومیخنده من تا یه بسم الله گفتم اون رفت رفتم تا پیش مامانم بخوابم ولی چیزی در اینباره بهش نگفتم ساعت ۳نصفه شب بود که با جیغ خواهرم بیدار شدیم کسی از موهاش گرفته بود و به دیوار میکوبیدش البته ما در بچه گی پدرم رو از دست داده بودیم وسه نفری زندگی میکردیم فردا ما به نگهبان ساختمان این قضیه رو گفتیم اون میگفت که قبل از ما کسای دیگه ای هم در اینجا زندگی میکردن که یک مرد با زن و بچه هاش زندگی میکرده که به طور مرموضی زن و بچه هاش گمشده ومرده هم از ایران فرار کرده و رفته ما به خونه رفتیم انگار از کف اتاق من صداهایی میومد ما به پلیسا زنگ زدیم تا اومدن چون کف اتاق کاشی بود اون هارو بلند کردن وزمین رو کندن و سه تا جسد پیدا کردن دوتا دختر دوقلو که چشماشون در اومده بود واز شدت درد مرده بودند ومادره هم دست وپا بسته استوخوناش شکسته بود وفکش کنده شده بود وما فهمیدیم که پدره زن و دو تا دختراشو کشته بود و خاکشون کرده در ضمن اینم بگم که زنه حامله بوده ما هم از این خونه رفتیم .... خیلی خیلی ممنونم که تا آخر این اتفاق با من بودین این اتفاق واقعی واقعی بود....

[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 73 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 18:18 - 1395/3/12
آخرش واقعا وحشتناک بود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)