close
چت روم
کلبه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
کلبه


سلام من رضا هستم 24 ساله داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واسه پنج سال پیشه. دوست بابام تو شهریار سمت دهات قجر آباد یه باغ داره. یه شب ساعت 9 شب بود به بابام زنگ زد گفت بیا بریم باغ بشینیم تا صبح عشق و حال و مشروب خوری این داستان ها من هم به بابام گفتم میام. رسیدیم رفتیم تو باغش یه کلبه چوبی مانند خیلی جمع جور داشت مثل این که خودش درست کرده بود. رفتیم تو کلبه با خودش دو تا سگ هم آورده بود خیلی باحال بودن سگ هاش. خلاصه نشسته بودیم خنده عشق و حال دیدیم ساعت 1 خورده ای بود صدای گریه یه دختر میومد رفتیم بیرون باغ و گشتیم دیدیم چیزی نیس فکر کردیم توهمه. اومدیم داخل دوباره دیدیم سگ ها دستاشون گذاشتن رو دیواره دارن زوزه میکشن بعد شنیدیم یکی داره به کلبه سنگ میزنه انگار یکی رو سقفش میدووید. ترسیدیم اومدیم بیرون بابام داشت تو باغ راه میرفت یه دفعه خورد زمین بلندش کردیم گفتیم چی شده گفت یکی از پشت موهامو کشید. سریع از ترس جمع کردیم رفتیم تو ماشین اومدیم بریم من از شیشه یه نیگاه به کلبه کردم دیدم یکی رو سقفش نشسته تا دو روز تو خودم نبودم از ترس

[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 91 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)