close
چت روم
حمام و سه پری...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
حمام و سه پری...


سلام در نزدیکیه قشلاق که تو گلستان واقع میشه حمومی هست قدیمی و خراب شده شایع شده بود که اونجا جن و پری زیاده منم مث بعضیها که شک دارن به وجودشون پایه ی رفتن به اون حمام شدم، سه تا از رفقام هم بردم یکی عادل،دانیال و دیگری محمد که از اون شجاعا بود، اونهاهم مثل من ترس تو وجودشون نبود اسم خودمم حامده اهل گرگانم و 21 سالمه دوستانم هم تقریبا هم سنم بودن، تابستون بود هوا خشک دوستم عادل زنگ زد که اماده شیم برای رفتن به ان حمام خرابه، اماده شدم و راهی شدم طرف خانه ی عادل و بعدش رفتیم دنبال محمد و دانیال ساعت هفت شب بود چون واقعا هم شب میخواستیم بریم تا هیجانش بالا باشه که دیگه من بعد این اتفاق از هیجان بدم میاد ، با ماشین بیست دقیقه ای رسیدیم به حمام، بعد محمد چون هم شجاع بود هم شوخ گفت بچه ها من اول میرم شما وایسین بعد که صداتون زدم بیاین ما دلیل این کارشو نفهمیدیم و قبول کردیم که منتظر خبرش باشیم، قبلش بگم که حمام اونجور هم خراب نبود فقط اب قطع بود و کسی نمیرفت طرفش و بعضی ها ادعا داشتن که اونجا پر از جن منه، محمد با خونسردی رفت داخل بعد چند لحظه صدامون زد گفت بیاین ماهم سریع با دو رفتیم تو، چراغ قهوه اورده بودیم ، هر کدوم یکی، اول من چراغ رو روشن کردم و اولین دره حمام رو باز کردم، این حمام چهارده تا در داره که چهارده نفر میتونن توش حموم کنن البته قبلا، بعد همه چراغ هاشون روشن کردن دوستم با صدای بلند داد زد گفت تو کی هستی؟؟؟ منو دوستامم سریع رفتیم طرفش دیدیم تو یکی از اتاقا یک دختر بچه ای با لباس کهنه نشسته و سرش زیره، من گفتم بچه ها فرار ولی عادل دستمو گرفت گفت بچع که ترس نداره، دوستم محمد همونطور که گفته شجاع بود و یواش یواش رفت طرف دختره تا خواست دستشو رو شونه دختره ، دختره یک جیغ بلندی زد و محمد رو هول داد و محمد به در حمام پرت شد و دردش اومد و ناله میکرد منو عادل و دانیال ترسیدیم فرار کردیم بیرون اومدیم از حمام ، خدایی خیلی وحشت زده شدیم و محمد رو بیخیال شدیم سریع سوار ماشین شدیم و دور شدیم اینقدر ترسیدیم که نامردی کردیم و محمد رو ول کردیم ولی خونه نرفتیم، رفتیم خونه عادل چون تنها زندگی میکرد و قرار شد صبح اول وقت اماده شیم بریم دنبال محمد، تو یک چشم بهم زدن صبح شد، سریع رفتیم طرف حمام وقتی رسیدیم دیدم محمد افتاده جلو در حمام، سریع رفتم طرفش محمد تشنج کرده بود رفتم از تو ماشین اب اوردم و ریختم رو محمد که خداروشکر به هوش اومد ولی با لکنت حرف میزد میگفت پ پ پری پ پ پری... فهمیدم خبرایی شده بلندش کردیم بردیمش رو صندلی پشت ماشین، بازور داشت حرف میزد میگفت وقتی که دختره هولش داده بیهوش شده و ماهم فرار کردیم. بعد بهوش اومدنش میبینه سه تا پری از قد کوتاه تا قد بلند رو به روش ایستادن و بهش میخندند و سرش گیج میره که پریا میگیرنش میبرن بیرون و باز با صدای بدتری میخندن، محمد حالش بد میشه و تشنج میکنه و قسم خورد که این اتفاق براش افتاده، و از این به بعد ماهم اعتقاد پیدا کردیم به وجود جن و پری...

[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 81 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)