close
چت روم
کمکم نکردی یادت باشه...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
کمکم نکردی یادت باشه...


سلام من غلام هستم که تازه ادمین این وبلاگ شدم حسام چون مریضه چند روزی نیست و ازم خواهش کرد کمکش کنم امیدوارم بتونم مطالب خوبی بزارم براتون تو این پست میخوام اتفاقی که برای خودم پیش اومده رو تعریف کنم، من 19 سالمه دوسال پیش که 17 سالم بود از مدرسه میومدم خونه هوا بارونی بود و بعد از ظهر هم بود، تو راهه مدرسمون ی خونه خرابه ای بود که من هرموقعی رد میکردم معتاد توش خوابیده بود چه زن چه مرد خخخ همه از دم کراکی، اون روز چون بارون شدیدی می‌بارید مجبور شدم کیفم رو روی سرم بگیرم تا خیس ناجور نشم داشتم راه میرفتم که رسیدم به اون خونه خرابه، دیدم زنی با موهای برهنه و سیاه پوست داره بهم دست تکون میده ، منم با کلی اکرار رفتم طرفش و گفتم بله کاری داشتی؟ دیدم تو چشم دختره خواهش و تمنا وجود داره انگار کمک میخواست ساکت شد و حرکت کرد و دستشو تکون داد یعنی برم دنبالش، منم داشتم میرفتم که رفت تو خونه خرابه. که ترسیدم گفتم فکری چیزی بکنن ، مجبور شدم و رفتم تو، خونه خرابه همش خرابه بود نه سقفی نه چیزی سقف داشتا ولی نصفه بود خخخخخ خانمه رفت تو که چشمم به پای دختره افتاد سم مانند نبود اسکلتی بود پاش انگار استخونه، با کمی فکر کردم گفتم شاید چون لاغره و چیزی گیرش نمیاد و کثیفه اینجوریه، خانمه رفت تو اتاقکی بازم حرفی نزد منتظرش موندم تا بیاد ببینم چکارم داره، خدا شاهده وقتی اومد بیرون بهم تعارف کرد برم داخل مثل مهمان، من کمی کنجکاوانه رفتم داخل رو نگاه کردم دیدم چند تا سایه سیاه به پشتی لم داده، من جیغ زدم ولی دختره مچم رو گرفت و با طرزی لال مانند ازم خواهش کرد که برم تو، کلی اه و ناله کردم تا دستمو ول کنه دستشم استخوانی بود و فشار زیادی به دستم وارد میکرد، بخاطره همین مجبور شدم دست بزنم به دستش تا دستشو دور کنم از مچم، دستش خیلی داغ بود ولی کف دستش عادی بود بعد خشن شد بعد ولم کرد، ناراحت شد ازم منم ک دیدم ولم سریع بدو کردم بیرون و رفتم خونه، و به هیچکی چیزی نگفتم، شب اول چیزی نشد شب دوم که زیادی تو فکرش بودم خواب دیدم درست نمیدونم خواب دیدم یا صدای درونم بود، شنیدم صدای ارومی رو ک میگفت کمکم نکردیییی یادت باشه، ب جون خودم نمیدونم نزدیک یک هفته این صدا هر شب موقع خوابیدنم بهم میگفت کمکم نکردی یادت نیست بعد منم مجبور شدم به همه توضیح بدم داییم تا خبردار شد منو سریع برد پیش مولا چون می‌ترسید مشکلی پیش نیاد برام بخاطره همین منو سریع برد مولاهه بعد شنیدن حرفم میگفت انگار اونا تو گرفتاری ازت کمک خواستن و تو کمکشون نکردی، بهم دعایی نوشت و دیگه بعد از اون صدایی نشنیدم...

[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 66 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)